در آستانه اتفاقی نو...

میخواهم فارغ از تمام تب هایی که وقتی خرداد میرسد به جانم میریزد حرف بزنم.فارغ از تب های امتحانی...تب های سیاسی....تب خلاص شدن از درس...انگار اصلا این تب بــُرها هیچ اثری ندارند.

نمیدانم تب این امتحان ها دست آخر با من چه میکند،نمیدانم تب سیاست آخر کار چه بر سر من و بقیه می آورد!
نمیخواهم اصلا لحظه ای به این ها فکر کنم چون میدانم تَبم از40 درجه هم بالا میزند.آن وقت است که تشنجش مرا
به کـُما خواهد برد!

حالا تو دل خردادی که نزدیک اخرین درجه تب سیاسی ست!من در آستانه اتفاقی نو ام!
اتفاق نویی که هرچه ذهنم را روی میز پخش کردم،نتوانستم مثل این اتفاق پیدا کنم.

اصلا به گمانم نه تولدم....نه  اولین باری که حرف زدم...نه اولین باری که راه رفتنم...نه اولین باری که پایم را در کلاس اول گذاشتم ...و نه دانشگاه رفتنم و تمام اول بارهای زندگی ام هیچکدام "اتفاق نبودند"!

اصلا انگار واژه "اتفاق"منحصر به همین تحولی ست که قراره در زندگی من رخ بدهد!
راست می گویند که برای این"اتفاق" همه عالم بسیج میشوند به امر خداوند.انگار خدا لحظه به لحظه ...سکانس به سکانس این جریان را خوودش چیده!

خدا فیلم ساز خوبی ست!داستان نویس ماهریست...خدا تمام من را دارد جمع میکند در این "اتفاق"!
اینجا دیگر اوج زندگی ست! اوج به کمال رسیدن!اوج بنده بودن! انگار خدا خلقمان کرده برای این "اتفاق"

که اصلا خدا بندگی ما را در این مرحله زندگی محک میزند...عیار بندگی مان را اینجا می سنجد!



ادامه نوشته

::....چهل تیکه....::

 

 

گاه به معناي واژه "همـ ســر"فكر ميكنم .قطعا مقصود از اين واژه ،هم قد وقواره شدن ظاهري نيست
معنايش اگر اشتباه نكنم اين است كه ،هم سو و هم سطح فكري كسي شدن
،قد وقوراه عقيده هايش بودن،هم عاطفه و هم مسير شدن
سايه اي بر سر ِ هم نينداختن،حق هم را ادا كردن
.تكيه گاه ِهم شدن،نه!چيزي فراتر از اين .."آن ِ"هم شدن يكي شدن و يكپارچه شدن

*لطفا با صبر و حوصله این پُست رابخوانید و نظرات سازنده تان را  کامنت بزنید.باتشکر  فراوان*

ادامه نوشته

اردی بهشت1

هنوز نیامده رفته ای
هنوز ننوشته کاغذت را مچاله کردی
 هنوز نگاه نکرده چشمانت را بستی
هنوز حرف نزده سکوت کردی
به من ِبه چشمانمـ -به دستانمـ-به حرفهایی که قرار بود
زیر باران اردی بهشتی در گوشت زمزمه کنم.
هنوز که هنوز است - در را به روی من باز نکردی!
من پشت در زیر باران
و تو روی صندلی کنار پنجره!
هان !به چه دل خوش کردی !
به پشت در نگهداشتن من؟!
در اشتباه محضی
تو پشت این دری
و مـــــــن
جهانی به رویم لبخند میزند
از سنگ فرش های خیابان گرفته...تا نگاه آبی آسمان!

اعتراف

نزدیک شدن به یک سری واژه ها خیلی سخته ,سخت تر ار نوشتن و خواندن شون.بدون هیچ حاشیه ای حرفم را میزنم- این بار هم آمده ام یک اعتراف سنگین بکنم سنگین تر از اعتراف قبلی .سنگین تر از حرف ها و دل نوشته هایی که یک زمانی به راحتی مینوشنم -به راحتی میگفتم -به راحتی تایپ می کردم.اما حالا فرق میکند دستم میلرزد.انگشتاتنم رمق رقصیدن روی این کیبورد را ندارد.سخته اعتراف کردن به اینکه ....


ادامه نوشته

حتی سکوت در حرم تو عبادت است اما...

یه دفه سر از سایتش در آوردم... دیدم نوشته "شما هم بنویسید..." نوشتم...

نمیدونم چرا دارم میذارمش اینجا شاید بخاطر اینکه یکی دیگه هم که رد شد و خوند شاید یادش بیفته و اونم دلش هوایی شه...

ازتون نمیخوام نظر بذارین اگر بذارین مثل همیشه خوشحالم میکنید  ولی خواهش میکنم "شما هم بنویسید..." همینجا...  به دلنوشته هاتون احتیاج دارم... شما هم بنویسید...

 

ادامه نوشته

جاذبه....

جاذبه ی سیب آدم را به زمین زد و جاذبه ی زمین سیب را....
فرقی نمیکند،سقوط سرنوشت دل دادن به هر جاذبه ای غیر ازخداست،
به هر جاذبه ای می اندیشم که پروازم دهد

خدا ،خدا ،خدا و باز هم خدا....

تراشه قلم(۱): از خودم نبود این نوشته
تراشه قلم(۲): حرفی ندارم برای گفتن....

رزق من

دنبالش رفتم تا دفترش و دم در ایستادم و گفتم " استاد؟ چرا کلاسو زود تموم میکنید؟"

یه لبخند شیرینی زد و رد اشکی که فقط من سر کلاس فهمیده بودمو از زیر عینکش پاک کرد و بعد یه مکثی که خودم تا ته خطو رفتم گفت: "خب...من خودم مشکل دارم..."

ادامه نوشته

حس هفتم

حسی شبیه دختربچه ی مو بلند، روی دستان پدرش وقتی به آسمان پرتابش می کند  تا صدای تلالو آفتاب لابه لای موهای شانه نکرده اش بپیچد و دخترک در اوج قهقهه و اعتماد به عشقی که میداند هرگز زیر پایش را خالی نخواهد کرد جیغ میکشد...جیغی که جای او به هفت آسمان میرسد و دخترک به آغوش مهربان پدر برمیگردد...حسی شبیه عطش موهای زیر روسری، برای پرواز در دستان نسیم چند لحظه ای چله ی تابستان، بالای کوه...همان کوهی که نزدیک بود روزی از آن سقوط کنم و تو،  -چقدر به موقع-   دستم را گرفتی... ...حسی شبیه منی که اشتباه میکند...

حسی شبیه بوییدن عطری زده نشده در آغوش یک رفیق رفتنی...حسی شبیه لمس درخشش سنگهای ماه در باتلاقی که ماهی قرمز عید، از دست تنگ به آنجا فرار کرد...حسی شبیه دیدن حرفهایی که فقط چشم میشنود یا شنیدن صدای سکوت وسوسه و  آب شدن کاکائوی 99درصدی پشیمانی در دهان...حسی شبیه بوسیدن مشتی از آب دریای خدا...رنگی شبیه رنگ همان آب...... و     حسی    شبیه     رها    شدن     از    زندان     آزادی

حس میکنی؟

 

همین جوری


پسر همسایه : امام آمد

شهروند پست مدرن : مگه جایی رفته بود که حالا بیاد ؟

پسر همسایه : مرگ بر ضد انقلاب

شهروند پست مدرن : چرا؟

پسر همسایه : همین جوری

شهروند پست مدرن : امام از کجا آمد ؟

پسر همسایه : امام از تبعید آمدند

شهروند پست مدرن : مگه تبعید امام سال 57 تمام نشده بود ؟

پسر همسایه : مرگ بر منافق

شهروند پست مدرن : چرا ؟

پسر همسایه : همین جوری

شهروند پست مدرن : خوب الان که امام آمدند ؛ دیگه تبعید نمی رند ؟

پسر همسایه : مرگ بر ضد ولایت فقیه

شهروند پست مدرن : خوب ... همین جوری

پسر همسایه : امام همیشه تو تبعیدند . فقط سالی یک دهه منت رو سر ما می گذارند و می آیند ، تا آب و هوایی عوض کنند .

شهروند پست مدرن : کاری هم می توانند انجام دهند ؟ آخه الان دل سوزان انقلاب همه جا هستند ، یا اگر هم نباشند ؛ دستی بر آتش دارند . و سوخت و ساز امت خیلی بالا است .

پسر همسایه : مرگ بر وطن فروش

شهروند پست مدرن : خوب ... همین جوری 

پسر همسایه : معلوم است که می توانند . ایشان بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی هستند .

شهروند پست مدرن : مرگ بر شهروند پست مدرنِ ضد انقلابیِ منافقِ ضد ولایت فقیه ، وطن فروش

پسر همسایه : چرا ؟

شهروند پست مدرن : همین جوری



در اعماق پرانتز : دهه ی فجر مبارک .

عشق علیه السلام-1

می گفت  دیدن تو سختی داره ،قرار نیست به راحتی بری وبنشینی رو برویش!وقتی روبرویش می ایستی باید روی شونت غبار خستگی باشه.
آره راست می گفت حالا که فکرش را میکنم میبینم تو تمام عشقی و عشق ِتمام من!
باید سختی بکشم باید هفت خوان رستم را بگذرونم تا به تو برسم! این همه دل دل کردن،بالا و پایین شدن ها
 قرار بود امروز رو بروی عین عشق باشم،در آغوش پدر مهربانم علی (ع)! هنوز چشم انتظارم تا شاید راهی دیار حبیب شوم،قرار بود آخر این هفته ربروی شین عشق باشم،شهیدکربلا،قرار بود ربروی قاف عشق سقا باشم!و هنوز که هنوز است توی این دنیایم و چشمم بروی قطعه ای از بهشت خدا  باز نشده!

نکند من هنوز عاشق نشدم که به محبوب نرسیدم ... نکند این تاخیر بخاطر نشناختن عین و شین و قاف باشه؟ دلم تنگ است دلم عجیب تنگ است! خسته ام از این فقس دنیا،بس که خودم را به میله های فولادینش زدم،بس که بالم خسته و زخمی شده است ،بس که دنیا زنجیرشده به پاهام !من کلیدی میخواهم بنام عشق
تا منو از این زندون خلاص کنه!
دیگه بسه بی تابی،دیگه بسه چشم انتظاری ..میدونم باید سختی بکشم برای رسیدن،میدانم تا هفت خان رو نگذرونم آمدن -آمدن نخواهد بود،آن وقت تشنه بودن معنا نخواهد شد،فراغ و وصال محبوب اتفاق نخواهد افتاد.
میدانم همه این ها را ،اما این دل را چه کنم که بد جور بهانه گیر شده !چه کنم با چشمانی که اشکهاش رو جمع کرده تا در آغوش عشق سرازیر کنه!چه کنم با گلویی که از شکایت بغض کرده و تنها میخوادهد در آغوش حبیبش زبان وا کنه!با دستانم چه کنم که میخواهد هر چه زود تر در ِخانهء معشوقه اش را بزند!

خدایا تا جان نداده ام چشمانم را روشن کن با دیدار مولایم علی ،محبوبم حسین،و آقایم عباس!
خدایا خودت خوب میدانی پریشان حالم و بی تاب دیدار!خودت وتنها خودت مرا دریاب!
امام رئوفم ضامن آهو ،برات کربلا با امضای تو صادر میشود،و تو خود میدانی چقدر تشنه ام! مهربانی ات را این بار هم به من نشان بده!یک لحظه نگاهت رو از ما برندار! که جز خدا و شما نور چشمی های خدا کسی دیگه را نداریم!که جز شما کسی نیست که به ما لبخند بزند!

تراشه قلم(۱): خداجون چشم انتظار نگاه تو ام!
تراشه قلم(۲) :خدایا دلم را تراش بده تا صیقلی بشه!
   

"امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء"

به معنای واقعی کلمه به حالت مضطر افتادم.خدایا کمک خدایا کمک که جز تو هیچ یاری ندارم

بَنده یا بنده ؟

در ادبیات سیاسی جهان ، زمانی که کشور « الف» به کشور «ب» حمله می کند و آنجا را تحت سلطه و حکومت خود در می آورد . در فواصل زمانی مختلفی سردمداران کشور متخاصم _ همچون رئیس جمهور ، وزیر دفاع و ... _ به کشور تحت سلطه به صورت «سرزده» سفر می کنند .

این سرزده رفتن رجال سیاسی محترم ، چیز پیش پا افتاده ای نیست بلکه ، این حرکت آنان به این معناست : که جهانیان بدانید کشور «ب» تحت سلطه و حکومت کشور «الف» است .

خوب تا اینجا ، دقت کردین چی شد ؟

حالا از این جا به بعد را بیشتر دقت کنید !

چون که همه ی این حرف ها را زدم ، تا بگویم « خوش به حال آن بَنده ای که از صبح تا آخر شب ، مدام یاد و نام و ذکر خدا سرزده میاد سراغش و یک لحظه هم تنهایش نمی گذارد . و بدا به حال بنده که باید هم پیاز را بخورم ، هم چوب را بخورم و هم پول را بدهم . 

دل سرما زده....

بهش می گویم : عجیب سردمه،هرچی تلاش میکنم سرما از تنم بیرون نمیره،دستام سرده سردن ،
نه دستکش و پالتو جواب میده نه بخاری و نه شوفاژ! زودی بیا ...
میگه: ذرهء خاکم و در کوی توأم جای خوش است...سرما دست من و تو و روزگار نیست،باران، نبود گرماست دوری از گرماست ،وقتشه به خورشید و چهارده آفتابش برگردیم...(....)

ادامه نوشته

قلب تشنه


میشه بشینی رو یروم؟ می خوام از یه چیزی که تو وجودم جَوونه زده حرف بزنم !
میشه زُل بزنی تو چشمام !نگاهت رو یه لحظه هم بر نگردون ببین میخوام چی بگم!
.

.

.

.



ادامه نوشته

دارم می شکنم!




هنوز گیجم ومنگ
هنوز نمیدانم چه خبر شده
من من...

دارم میشکنم دارم ذوب میشوم میبینی؟

ادامه نوشته

اعوذ بالله...

الله من...اله من...مهربانم...

پناه میبرم به خودت یا الله...

از آزار مورچه ای که در کنج تنهایی بار امانتش را بر دوش میکشد...

که هر آنچه بر سر آن مور آوردم، روزگاری با چشم های خودم خواهم دید...

سنگریزه: میخوام ازین به بعد اسمشو صدا کنم...اسمش...اسمش...اسمش: الله من...

سنگریزه: دیدم...هر چه بر سر مورچه امد را با چشم هایی تر...چشم هایی تازه باز شده...چشم هایی پف کرده از خواب دنیایی...با همین چشم هایی که تو در آنها نگاه میکنی...دیدم.

 

 

توضیح واضحات من که باعث ابهام شده:

من باید یه چیزیو رسما توضیح بدم:

اقا غلط کردم....من رسما تکذیب میکنم پست های قبلیمو...

یه برداشت های بدی شده از دو سه تا پست قبلی من که...

ای بابا...

من از یه سری کلمات و عبارات و یه سری نقل قول هایی استفاده کردم که ممکنه ذهن بعضی رو به سمت چیزی که اصلا ربطی نداره ببره...

من اصلا هیچ گونه منظوری نداشته ام.

اینو واسه اون دسته از مخاطبان عزیز میگم که نقل قول های منو متوجه شده ان...

بابا من کاری به "من قال" ندارم...چند بار بگم؟ من همش پی "ما قال" بوده ام وهستم....حداقل سعی کردم که باشم...

واااااااااااییی....

خدا کنه خود "من قال" اینا رو نخونده باشه و برداشت بد نکرده باشه...

سنگریزه: آهای "من قال" ها ی گرامی..خیر ببینید تک تکتان را به خدا قسم میدم... اگر دچار ابهام شدید بگید خودم رفع ابهامتون میکنم.... طبق معمول توضیح واضحات میدم خدمت تک تک تون...ای خدا....

سنگریزه: امان از این برداشت ها که پدر آدمو در میارن...(البته تقصیر خودمه ها....)

بارون این لحظه ها

یه جایی یه چیزی خوندم که...

دلم شکست...

بد جوریم شکست...

انقدر که من...

کسی که حتی دونه دونه اشک هاشو سرند میکرد...

زیر بارون راه میره و بی ترس از اینکه همه بارونشو ببینن میباره...

خدایا شکرت...

بابت بارون...

بابت همه چی...

شکر.


 سنگریزه:بی خیال اینکه چی خوندم و کجا خوندم...احساس کنید کنجکاوی اینجا کار قشنگی نیست... بذارید از اینم بگذریم...

 سنگریزه: انقدر حس قشنگیه وقتی داری میمیری از درد لبخند بزنی... آفتاب من به این خنده ها و لبخند ها می گه تدافعی...

سنگریزه: خوب یلدم گارد بگیرم و از خودم دفاع کنم نه؟......

 

عبور

دیگه حتی حوصله ی خوندن هم ندارم چه برسه نوشتن....

انگار باید از همه چیز دل بکنم...

نمیدونم چرا هیچ کس جدی نمیگیره و ته اش میشنوی:« ا...انگار جدی بود»

بگذریم...

حالا دیگه از همه چیز گذشتم...

اولیم چیز هم خودم بود...روحم داره سرند میشه...


کلوخ: به یه نتیجه ای دارم میرسم: گذشتن ساده تر از چیزیه که فکرشو میکردم...فقط یه ذره شجاعت میخواد و بی رحمی به خودت...

بگذریم... 

      

ماه ِ دی

سکوت دی ماه را بشکن!
نه، کنار ِماه دی را از ستاره هایی پــُر کن که
با دست تو چسبیده اند به سیاهی شب!

تراشه قلم: تراوشی بود که  واسه یه وبلاگی زدم!