شب درچشمانم است
به سیاهی چشمانم نگاه کن
روز درچشمانم است
به سفیدی چشمانم نگاه کن
.
.
.
شب وروز درچشمانم است
به چشمان من نگاه کن
پلک اگر بندم....
جهانی به ظلمات خواهدرفت.
"تیزر برنامه اینجا شب نیست"
به سیاهی چشمانم نگاه کن
روز درچشمانم است
به سفیدی چشمانم نگاه کن
.
.
.
شب وروز درچشمانم است
به چشمان من نگاه کن
پلک اگر بندم....
جهانی به ظلمات خواهدرفت.
"تیزر برنامه اینجا شب نیست"
تا دربستر پاک ومعصوم ومهربان دریا
درآغوش بزرگوار وکبریایی اقیانوس
درزیرسقف ملکوتی آسمان بمیرم.
من دردخمه تنگ وتاریک قبرمدفون نخواهم شد
من درقلب بزرگ وعمیق وشسته دریا آرام خواهم گرفت
آرامگاه ابدی من آن جاست
لوح آرمگاه من پهنه اقیانوس است
قبه فیروزه ای که در بالای آرامگاهم برخواهند افراشت آسمان است
چراغی که در یرسقف گنبدم خواهند آویخت مهتاب است.
شمع هایی که بر مزارم خواهند افروخت ستارگانند....
نسیم
هرلحظه از بارگاه عرش کبریا
پیام خدا وندی
وسرود نرم ومهربان فرشتگانش را
به من خواهد آورد.....
"دکتر علی شریعتی"
سالگرد درگذشت دکتر علی شریعتی تسلیت باد.
![]()

پوشاندی؟
ومن بعد سه سال نمیدانم درچه سوگی نشسته ام که
رخت مشکی بر تن متن هایم
است .بااینکه شادند بعضی هاشان !
شادی در لباس مشکی؟!
میدانم این رنگ شادی را ازنوشته هایم می گیرد.
میدانم واژه ها بی جان میشوندوبیروح وقتی بر
صفحه ای مشکی می نشینند.
شاید مشکی پوش بودن متن ها یم به این خاطر است که آنها
با شــب مانوس اند.شاید به این خاطر است که در قلب شب ،
زیر نورماه متولدشدند! نمیدانم این رنگ چگونه خنثی میشود؟!
نمیدانم چه چیز میشکند سکوت بی نام ونشان تاریکی این صفحه را!
چندی پیش یکی از دوستانم لباس مشکی متن هایش را درآورد ورگ سپید
به نوشته هایش پوشاند!اما چیزی نگذشت از بهار متن هایش که
مرگ وبلاگش سررسید...........
حالا من چه کنم با مشکی پوش بودن متن هایم؟