بگذار با خیالت سماع کنم...

 

 

هنوز پای حرفم هستم... میروم

اما دلم طاقت نیاورد گفتم این پست رو بذارم برایش و بعد برم.آخه عصر امروز اسمش افتاد روی گوشیم

.

.

.

بهم میگه :روح باران خبر از جانان من بده؟

بهش گفتم:خبری نیست جز دل بی دوای درد،تو به رویای شیرین پروازت فکر کن.

اینجا هنوز تنِ بی روح جولان می دهد،خیالت را آزاد کن از بند هرچه باران با روح و بی روح هست.

میگه: به من که هیچی نمیگی ن ا م ر د...

کاشکی شاد باشی،بیشتر از چیزی که برای من میخواهی!

بهش گفتم: تو  از پس تمام دلتنـــگی ها بر خواهی آمد.

بگذار با خیالت سماع کنم.....!تو خبر بده از رنگی پوش ِشهر آشوب من ؟

میگه:نمیدونم....یعنی نمی خوام بشنومش الان .

فقط دیشب توی خواب شنیدم که بخدایش یه همچین جمله ای رو میگفت:

دلتنگ خنکای آرامش بخش بارونتم،یا رحیم...

منم گفتم : خدایا به کرم ومهربانیت به بباران باران رحمتت رو بر روح و تن پاکش!

 

+ فقط خواستم بگم بهت اونقدر دوست داشتنی هستی که خدا میداند....

خواستم بگم من شــادم وقتی روی لبان تو لبخند بنشینه....

شاد باش نازنین من...بشنو خودت را قهر نکن با عزیز من.....

 

آمدن.....رفتن....برگشتن

 

   

 آمدن بهانه می خواهد 

 ماندن بهانه میخواهد

رفتن  بی بهانه ست

 برگشتن ..... دلیل میخواهد...دلیلی  که ارزش بازگشتن داشته باشد!

می روم بی بهانه  ،تاشاید......

کاش دلیلی پیدابشه برای برگشتنم...

+ حلالم کن مخاطب!

 

 

میشم موسی

 

میگه : داستانمو برات میگم بشرطی که سوال نکنی ازم!

بهش میگم باشه فقط می خوانم ،"او" هم از سوال کردن خوشش نمی آمد!

....میشم موسی اما موسایی که از خضر هیچ سوالی نمی پرسه!

فقط یه خواهش....خود سانسوری ممنوع !

گناه

 

   

نمی دانم چرا بعضی شب ها بغض می کنم!

نمیدانم چرا بعضی شبها گناه به این بزرگی مرتکب می شوم،   نبــــش قـــبر!

خاطرات را از گور بیرون می کشم و مرورشان میکنم!

نمیدانم به رسم عادت است یا به رسم یاد بود؟!

(......)

 

می گویند دل تنـــگ نباشم!

خــدای مــن....انــگار به آب می گویند خـــیـس نباش

مشغله ها

 

میان  مشغله ها گم شدم.

ولی دلم برای هوایت همیشه بیکار است....

تمام شد

 

این روزهــا همه به مــــن دلــتـــنــگی هــدیه می دهند!

لطفـــا آتـــــش بــــس اعـــــلام کنید!

بخـــــدا تمـــــــام شد دلــــــــــــــــــــــــــــــــم!

شبیه سکوت

 

 

این روز ها احساس می کنم چقدر شبیه سکوتم!

با کوچکترین حرفی می شکنم!

دوشا دوش

 

 

لحظه ای با من باش!

یعنی هیچکس  تو این شهر نیست،که دوشا دوش من راه بـِره....

تن درد می گیرم از این همه بی پشتی....

هفت خان عشق

 

   

امشب بعد یک هفته  کمی متفاوت تر از هفته های پیش می شینم و به  CD ی که قبل

 سفر بهم داده بودی گوش میکنم!

به ملودی هایی که با پیانو ساخته شده،  اسمش Dedicated to God  ،دلم آروم میگیره

بعد، این هفت روز هفته یادم می افته، به برنامه هایی که عمل کردم  و برنامه هایی که

 روی زمین 15 اردیبهشت ماند! فقط اینجا خواستم دوبا ره بگم:

مردم عشقشونو می سپُرن دست خدا و هفت خان عشق رو میگذرونن تا شاید

 وقتی معشوقشون برگشت قبول کنه عاشقشو!

به سیری میرسد

 

   

میرسد روزی که سبزی برگها ی درخت بید رو به سیاهی میزند...میشود سبز سیر!

انگار کم کـَمَک درخت بید سیر میشود از این ماه ،از عشقهای دروغین، از دست های آلوده به خیانت!

انگار سیر میشود از لبخند های زور زوری که آدمها بهم تحویل میدن!

به نگاه هایی که ....

نه ، انگار مردم این شهر از همان روزهای اول دل درخت بید را خون کردن!

آویزان بودن شاخه های بید را حالا می شود فهمید....از شرم...از اینکه چشمش به این آدمها، نه

به این"بی انسان "ها نخورد.

حالا میفهمم که چرا بید مجنون ما تو۴فصل سال سر بزیر است!

+ کاش یه کم ...ذره ای آدم بودن را یاد میگرفتیم!

کمر بید دارد میشکند..فریاد...

بی جواب

 

پیام میده ،میشه بهم زنگ بزنی؟دلم میخواد با هات حرف بزنم!

بهش گفتم بذار وضعیت سفید بشه زنگ میزنم!

زنگ میزنم بهش سلام میکنم؛ جواب سلام میده وقاه قاه میزنه زیر خنده  !

بهش میگم چرا میخندی؟چرا اینقدر شنگول میزنی؟؟!

میگه اون هفته دیدمت نشد حرف بزنم باهات..خبرای داغ داشتم اما نشد بگم!

 

ادامه نوشته