و الفجر ...

یا ایتها النفس المطمئنه ،

همان هایی که خدا  بهتان می گوید:

 ارجعی الی ربک راضیةً مرضیة 

تولدتان بر همه ی اهالی زمین مبارک ... 


درشت نویس  : خدا جونم منت گذاشتی سرمون واسه وجود این روز عزیز ...


ره بر کشی ...

من از نسل روح خدا ندیده ام .... 

من از نسل خمینی دیده ام ... 

از نسلی که روح الله را قبل از هر چیز حاکم می کند ... قبل از این که بگوید ره بر است ... 

قبل از همه تاریخی می کند ... و  اتفاقا در همین تاریخ هم می ماند ... 

در کتاب های تاریخ اسمش را می آورند ... و آن هایی را که مشغول به تحصیل اند را محبور می کنند که وقایع فیضیه را حفظ کنند ... تاریخ های سنگین را بلد باشند ... در کتاب های معارف هم یک سخن سه چهار خطی می آورند تا دانش آموزان به سختی و واو به واو کلمه اش را حفظ کنند و در امتحان بنویسند ...

مثال بزنم ؟!! 

در تاریخ می خواندیم  امام خمینی در برابر طرح آزادی حق رای زن های ارائه شده مخالفت می کند ... سخنرانی می کند ... اعتراض می کند ... 

 و یادم هست که تمام بچه های کلاس ما - که اتفاقا همه از خانواده های انقلابی و سینه چاک امام خمینی بودند - چشم هایشان اول گرد شد بعد هم نچ نچ هاشان زیر لب شروع شد ... و بعضی هم سر تکان می دادند و بلند اعتراض می کردند ...

دبیر تاریخ ما هم که الحمد لله لب از لب باز نکرد تا بگوید بالاخره این خمینی را چه می شد ؟!!


من هنوز که هنوز است دبیر تاریخمان را ... کتاب تاریخمان را نفهمیده ام ..... این مردم انقلابی را چه می شود ؟!!

آن که کتاب می نویسد ... آن که کتاب درس می دهد ... آن که روح الله دیده است ... چرا روح الله را خمینی خالی می کند ؟؟؟

چرا دبیر تاریخ یک جمله ی امام را نقل نکرد که : ما با رای زنان مخالفتی نداریم ... مگر مردان آزادند که زنان آزاد باشند ؟!!


من مانده ام که این مردم انقلابی را چه می شود ؟؟! ... روزگاری سینه چاک می دادند برای یک نگاه ره بر ... 

روزگاری رکورد می زنند از غم از دست دادن ره بر ... 

و حالا .... 

من از نسل روح الله ندیده ام ... 

من از نسل ره بر کشی ام .... 


خدا ببخشدمان ........




ریز نویس : نقل قول ها واو به واو حفظ شده نیست و بنابر این واو به واو هم منتقل نشده ... شما به بزرگی خودتان ببخشید .

عطر خوش چایی ...

مامانم صدام زد که برم همراهشون چایی بخورم ....

با بی حوصلگی و لخ لخ کنون رفتم به سمتشون ...

لیوان  چایی رو که برداشتم ...

بوی بهار می داد ...

رایحه ی یک بهار پر از خدا ... تمام دلم رو پر کرد ...

خدایا شکرت به خاطر این  همــــــــه عطر چایی های بهاریت .... 

گرین کارت ...

جایی می خواندم : کوفی بودن ویزا نمی خواهد ... 

این روز ها  حس می کنم به یک آزاد مرد نیاز داریم 

کسی که ویزای نیویورک را هم که داشته باشد

 اهل کوفه نباشد !


الکن ...

رسیده و نرسیده حتی چادر از سرم بر نداشته بودم که پریدم و با هیجان تمام برای بابااز 

تفکرات جدید و نتایج ساعت ها جست و جوی اینترنتی و تریبون های آزاد و غیر آزاد دانشجویی گفتم ...

نقد کردم ... نظریه دادم ... نقد کردم ... یه جاهایی زیر آبی رفتم ... یه جاهایی جوش آوردم .... یه جاهایی به رجل زیر لبی طوری که پدر گرام نشنوه بد و بیراه بار کردم .... 

و تمام مدت بابا فقط نگاه می کرد .... و گاهی هم گرم لبخند می زد .... 

صدای ضبط شده ی یکی از جلسات سی * ا سی رو براش گذاشتم ... 

و تمام مدت بابا  فقط گوش می کرد ... و گاهی هم اخم می کرد ... 

اومدم دوباره شروع کنم به وز وز کردن زیر گوشش که اون زیر گوشم زمزمه کرد :

بابا جان ، حق رو ببین ... حق رو بگیر ... حق رو بشنو ... 


ذهنم ، فکرم  ، زبونم ،  الکن شد .....

مکتب در فرآیند تکامل !

این روز ها در هوا هم انگار  حس مسئولیت به جای اکسیژن و سی او دو پخش است ....

و عجیب تر اینکه الحمدلله همه  هم  اعصاب و احساسشان به غلیان افتاده ... همه دارند مسئولیت حس می کنند ...

حتی آن هایی که روزگاری ذکام بوده اند ....  مدیر بوده اند ... و در نهایت حیرت یک مدیر ذکام .....

الحمدلله ... الحمدلله ... که فرآیند پیدا کرده اند .... تکامل ( !!! ) پیدا کرده اند ...

گاهی که به لغت مدیر جمهور ... مدیر ملت ... فکر می کنم نفسم تکه تکه می شود ....

و این روز ها اصلا نفسم می رود وقتی که می بینم  عده ای انگار حتی به طوفان این لغت توجه هم نکرده اند ...

ارزش این دو کلمه چه قدر است ؟

یادش بخیر نفحات نفت را که می گوید : " مدیریت کوچولوی تو توان کنترل سیستم بزرگ  تر را ندارد "

 ولی نفحات نفت جان عزیز ... و سین.کاف  بی خرد ...  حواست به فرآیند تکامل هم باشد .... 

به این که گاهی با گذشت زمان ... لغات تکامل می یابند و کوچک و بزرگ معنیشان عوض می شود ... 

حتی مدیر ملت هم یک معنی دیگر می دهد ....  به این می گویند فرآیند تکامل !!!!


ریزنویس : دعای خیر ما پشت سر شورای نگهبان باشد انشاءالله ...

بارک الله لکم و لنا ...

ولادت بانوی نور ... بانوی مهر ... بانوی محبت ... بانوی نجابت ... بانوی پاکدامن ... بانوی عقلانیت ... بانوی معنویت ... بانوی عزت ... بانوی عبادت ... بانوی طاعت ... بانوی رحمت ... بانوی  مغفرت ... بانوی باطن ... بانوی حیات ... 

مادر عشق ... مادر افکار ... مادر توکل ... مادر آسمان ... مادر عرش ... مادر صبح ... مادر آب ... مادر عطش ... مادر زندگی  ... مادر قبله ... مادر شگفتی ... مادر پیدایش ... مادر نماز ... مادر نیاز ... مادر خاتم .. مادر ایمان ... مادر حلم ... مادر تطهیر ... مادر 

ولادت همه ی همه ی همه ی خوبی ها ی دنیا ... ولادت کوثر خدا مبارک 

ریزنویس : می شه در مورد حضرت مهتاب یه کتاب چندین جلدی صفت نوشت ... 

درشت نویس : نفسم تکه تکه شد وقتی داشتم صفت می نوشتم ... احساس کردم که خیلی کم حضرت مهتاب رو می شناسم ... نفسم رفت از ذهن محدود ام ! دلم گرفت از اینکه می خواستم حضرت مهتاب رو تعریف کنم ... مگر تعریف کردنی هم هست کوثر خدا ؟! از خودم و از خدا خجالت کشیدم ...  

اینجا نفس به یاد تو تکبیر می شود ....

رافت در آستان تو تفسیر میشود     دل با خیال حسن تو تسخیر میشود

صدها هزار نامه آلوده از گناه           با یک نگاه عفو تو تطهیر میشود

حتی سکوت در حرم تو عبادت است    اینجا نفس به یاد تو تکبیر میشود

دیوانه میشود دل عاقل در این حرم   دیوانه ای که عاشق زنجیر میشود

صیاد را به نیم نگهت صید میکنی     آهو به یک ضمانت تو شیر میشود


درشت نویس : دل کوچک شدم  ... و فکر کردم گاهی نیازه بی مناسبت به یاد ضامنمون دلمون تنگ تر از این بشه ...

درشت نویس : دانلود کلیپ  " آستان حسن " 

متوسط نویس : خداوند برکت بدهد به حنجره ی طلائی استاد کریمخانی ...

السلام علیک یا فاطمه ی نور  ... اسلام علیک یا حضرت مهتاب


نه مثل ساره ای و مریم ، نه مثل آسیه و حوا
فقط شبیه خودت هستی ، فقط شبیه خودت زهرا

اگر شبیه کسی باشی شبیه نیمه شب قدری
شبیه آیه تطهیری شبیه سوره اعطینا

شناسنامه تو صبح است پدر تبسم و مادر نور
سلام ما به تو ای باران، درود ما به تو ای دریا

کبود شعله ور آبی سپیده طلعت مهتابی
به خون نشستن تو امروز به گل نشستن تو فردا

بگیرآب و وضویی کن به چشمه سار فدک امشب
نماز عشق بخوان فردا به سمت قبله ی عاشورا


ریزنویس : ترانه سرا : علیرضا قزوه 

فوق العاده است این ترانه ....


ریزنویس: خواننده : حامد زمانی 


متوسط نویس :  دانلود حضرت مهتاب

برای ....


شاید درهای زندان به روی شما بسته باشد
اما درهای رحمت خداوند همیشه به روی شما باز است ...
و این قدر به فكر راه های دررو نباشید ... !!

خدا كه فقط متعلق به آدم های خوب نیست
خدا، خدای آدم های خلافكار هم هست
فقط خود خداست كه بین بندگانش فرقی نمیگذارد
او: اند ِ لطافت
اند ِ بخشش
اند ِ بیخیال شدن

اند ِ چشم پوشی و رفاقت است....


ریزنویس : بخشی از دیالوگ های " مارمولک "

درشت نویس : آهای ایها الناس: گریه ی دل شکسته ها چه قدر می ارزه " ؟!

و انسان ناسپاس است ..

باز هم ترسیده بودم ...

صدای قطره های باران که دانه دانه خود را به شیشه ی پنجره ی اتاق می زدند ...

ترسیده بودم ...

و اتاقم که همه اش خالی بود ...  بوی  تنهایی می داد ...

 

ادامه نوشته

بوی عیــــــــــــــــد ....

صدای خانه تکانی همسایه ها همه ی عالم را برداشته بود ...

و همه ی مـــن انگار گوش شده بود و فقط صدای خانم سهرابی همسایه ی دیوار به دیوارمان را می شنید ...

صدای غرغر کردنش را ... گاهی صدای  داد و بیدادش را برای شکستن جهازش و حتی صدای قربان صددقه های توی دلش را که نثار  زور و بازوی پسرش می کرد  ...

و نمی دانم چرا ... چرا من هــی دلم می خواست بود و من هم سرش غرغر می کردم تا درست کف زمین را برق بیاندازد ... تا سر شکستن بشقاب ارثیه ی مادر جد مادر بزرگم داد و بی داد راه بیاندازم  ... تا زیز زیرکی  به قد و بالایش ، به  اندام مردانه اش نگاهی بیاندازم  و  میان غرغر هایم ... توی دلم برایش و این یکاد بخوانم ... 

اصلا اگر می آمد ... خدایا .... قول می دهم که ازش کار نکشم ... خدایا اگر بیاید ...

*

حالا دیگر بوی عید عالم را برداشته بود 

و من نگاهی به سفره ی ترمه ام می انداختم ... که کم بودن چیزی دلم را به شور می انداخت ... دلم دل دل می زد ... 

باز هم نگاهی به سفره ام می انداختم ... 

سیر ... سمنو ... سنجد ... سماق ... سبزه ... سکه ...

حتی قرآن و آینه و ماهی گلی هم بود ... ولی ...

یک سین کم بود  ...

دلم  هی دل دل می زد ... 

نگاهی به در  خانه می انداختم ... 

 به سفره ی شش سین ترمه ام 

 دودو زدن  چشم هایم را  .. بین در خانه و سفره ای  که یک سین کم داشت ... حس می کردم

 آخر سفره ی ترمه ی من یک سیب سرخ کم داشت ... و سیب سرخ من هم در راه بود ... سیب سرخم ... سعید ام ... پسرم ...  هنوز در راه بود .. حتی بعد از این همه سال که گذشت و پسر حانم سهرابی هم قد کشید و من هم پا به پای خانم سهرابی که با  بزرگ شدن پسرش دعا می کرد برای سعید و ان یکاد می خواندم ....

هر روز برایش و ان یکاد می خواندم  و 

می دانستم  که سیب سرخ من را خــــــدا چــیده است .....

 


 

درشت نویس :                              کاری ندارم عید برمی گردی یا نه 

    تو هر زمان سال که برگردی عیده 

       هفت سین امسال و کنار آینه چیدم 

  تا لحظه لحظه جای خالیتو ببینم 

           تقویم امسال هم تموم شد بسه برگرد 

 تنها محاله پای ایم سفره بشینم 



ریز نویس :  توصیه می کنم موقع تحویل سال اگه گلزار شهدا بودید قطعه ی شهدای جاوید الاثر نرید ... 


زیر نویس : ترانه ی عیدی مهدی یراحی شنیدنی است  .......عیدی  

من از يادت نمي کاهم ؟!!

 

"خودت گفتي يه شب خواب ديدي تو  و مونس رفته ايد توي دشت و اون جا صداي خدا رو شنيده ايد که گفته بود داريد دنبال چي مي گرديد؟ و تو گفته بودي دنبال تو ، داريم دنبال تو مي گرديم! بعد اون صدا گفته بود براي پيدا کردن من که نمي خواد اين همه راه بياييد تو دشت و بيابان . گفته بود

 من توي سفره ي خالي شما هستم . توي چروک هاي صورت عزيز .توي سرفه هاي مادر بزرگ. توي شيار هاي پيشوني پدربزرگ. توي ناله هاي زني که داره وضع حمل مي کنه .توي پينه هاي دست آدم هاي  فقير .  توي آرزو هاي دختر هاي  فقير و دم بخت که دوست دارند کسي با اسب سفيد بال دار بياد و اون ها رو از نکبت فقري که توش گير کرده اند نجات بده. توي عينک ته استکاني  چشم هاي پدران نا اميدي که با جيب خالي بچه اشون رو از اين دکتر به اون دکتر مي برند . توي دل دو تا پسر بچه ي دبستاني که سر يک مداد پاک کن تو خيابان با هم دعواشون مي شه . توي دل مردي که شب با جيب خالي بايد بره خونه اما از زن و بچه اش خجالت مي کشه . توي فکر اون فيلسوف بيچاره که مي خواد من و ثابت کنه اما نمي تونه .توي نماز هاي طولاني اون عابد که خلوت شبانه اش رو حاضر نيست با همه ي دنيا عوض کنه . توي چشم هاي سرخ شده ي کشي که به نا حق سيلي مي خوره اما خجالت مي کشه گريه کنه توي اندوه بزرگ پدري که جسم   بي جون پسرش رو از جبهه مي آرند توي زبان طفل شش ماهه اي که از تشنگي خشک شده بود و به جاي سيراب کردنش تير به گلوش زدند .

توي تنهايي آدم ها. توي استيصال آدم ها. توي خدايا چه کنم ها. توي خوشحالي شب عيد بچه ه.ا توي شادي عروس ها .توي بازي بچه ها .توي صداقت. توي صفا .توي توبه هاي مکرري که دائم شکسته مي شن. توي غلط کردم ها. توي تکرار نمي شه ها. توي قول مي دم ديگه بچه ي خوبي باشم. توي دوستت دارم. توي آدم هايي که خودشان شدند بهشت. توي علي که بهشت متحرکه. و باز هم توي علي .توي نماز علي . توي اشک هاي علي .توي غم هاي علي . توي دل شلوغ تو. توي همه ي دانسته هاي بي در و پيکر تو. توي تقلاي تو. توي شک تو. توي خواستن تو. توي عشق تو به سايه .توي ...."

 

"تو نمي تواني معناي خداوند را در کنار ديگر معنا هاي زندگيت بچيني . وقتي خداوند در معصوميت کودکان مثل برف زمستاني مي درخشد تو کجايي يونس ؟ واقعا تو کجايي ؟ شايد خداوند در هيچ جاي ديگر هستي مثل معصوميت کودکي خودش را اين گونه آشکار نکرده باشد . من گاهي از شدت وضوح خداوند در کودکان پر از هراس مي شوم و دلم شروع مي کند به تپيدن  . دلم انقدر بلند بلند مي تپد که بهت زده مي دوم تا از لاي انگشتان کودکان خدا را بگيرم . کجايي يونس ؟ صداي مرا مي شنوي ؟!"

 

ريزنويس : به نظر من بهترين تکه هاي کتاب " روي ماه خداوند را ببوس " همين دو تکه بودند ! قابليت اينکه ساعت ها بشيني و فکر کني که خداوند کجاست رو به آدم مي ده ! قابليت اينکه دل ما هم به تپش بي افته !

درشت نويس : اين قسمت ۷ ام من از يادت نمي کاهم بود ! قسمت ۵ و ۶ اش دو پست تکفير کنيد و تکفير نکنيد بود البته با اجازه ي صاحب اثر و حق کپي رايت  !!!

متوسط نويس : اين قسمت ۷ ام قسمت آخر هم بود ! مطمئن ام  که ديگه نيازي به يک من از يادت نمي کاهم ديگر نيست  !

 

چرا هر شهروندی باید راجع به سیاست حرف بزند ؟

"  چرا هر شهروندی باید راجع به سیاست حرف بزند ؟

مسافرانی را فرض کنیم که در اتوبوسی نشسته اند. هر کدام در حرفه ای شـأنی دارند و صاحب جایگاهی هستند . شاید بسیاری از ایشان هم شأنی بالاتر داشته باشند از شأن راننده ای که هدایت اتوبوس را برعهده دارد. در طی مسیر هر مسافری به طور طبیعی در دنیای ذهنی و حرفه ای خود سیر می کند و با کنار دستی از همان دنیای تخصصی حرف می زند  دنیای اقتصاد و کسب تجارت دنیای تعلیم و تربیت دنیای هنر و ادبیات ... آیا کسی راجع به اتوبوس صحبت می کند ؟ راجع به راننده گی اتوبوس صحبت می کند ؟ راجع به راننده ی آن صحبت می کند ؟!

حالا فرض کنیم طی همان مسیر  راننده ی اتوبوس محکم بزند روی ترمز و کمی هم اتوبوس برود توی شانه ی خاکی و گوشه ی سپر هم بگیرد به گارد کنار جاده ... دیگر آیا کسی حاضر است راجع به دنیای ذهنی و تخصصی خود حرف بزند؟ گیریم که بالاترین متخصص علوم هسته ای باشی حکما فقط راجع به رانندگی اظهار نظر خواهی کرد  آیا در میان اضطراب اتوبوس و جاده فرصتی برای ورود به دنیاهای ذهنی و تخصصی باقی می ماند ؟!

در چنین شرایطی در اتوبوس هیچ کس حاضر نیست راجع به چیزی غیر از راننده گی اتوبوس حرف بزند... فرض کنید که راننده هم حاضر نباشد به راجتی جایش را به دیگری بدهد و بگوید اتوبوس خودم است !

حالا راننده گی شأنی پیدا می کند بسیار مهم تر از سایر شوون تخصصی . "

ریزنویس: بخشی از کتاب " نفحات نفت " نوشته ی "رضا امیرخانی"

ریزنویس: کتاب نفخات نفت توصیه ی رهبری است به جوانان .

درشت نویس : دم مردم ایران گرم !  مسافر های اتوبوس ولو که نگران راه پیش رویشان هم بودند کم نگذاشتند !

 

"4"   من از یادت نمی کاهم ؟!!

اِلهی اَحمَدُکَ و انتَ لِلحمدِ اَهلٌ

خداوندا تو را می ستایم و تـــو سزاوار سپاسی


فَلا اَدعُو سِواکَ، و لا اَرجُو غَیرَک لَبَّیکَ لبَّیک

پس غیر تو کسی را نمی خوانم و به غیر تو به احدی امید ندارم . لبیک لبیک


الّهمَّ یا مُنتهی مطلب الحاجات و یا مَن عِندَهُ نَیلُ الطَّلِبات 

پروردگارا! ای نهایت درخواست حاجت ها و ای آن که رسیدن به خواسته ها در دست توست .



ریز نویس : گزیده هایی از صحیفه ی سجادیه

متوسط  نویس : من کم آوردم ! رسما ! وقتی داشتم این فراز ها رو مرور می کردم با خودم فکر می کردم که انگار فقط منم که خدام رو نمی شناسم !

درشت نویس: رجوع شود به قسمت اول " من از یادت نمی کاهم ؟!! " یه مقایسه ی کوچیک نشون می ده که کلمه به کلمه ی آیه های قسمت اول  تو این فراز ها بی داد می کنه !

همین جوری نویس : دلیل انتخاب این فراز ها فقط "درشت نویس" بوده واگر نه باید کل صحیفه رو توی "من از یادت نمی کاهم؟!! " گونجوند !

"3"   من از یادت نمی کاهم ؟!!

"   تعزّ من تشاء و تذّل من تشاء

ای خدای بزرگ، ای ایده آل غایی من ،ای نهایت آرزو های بشری، عاجزانه در مقابلت به خاک می افتم ، تو را سجده می کنم ، می پرستم ، سپاس می گویم و ستایش می کنم . فقط تو، آری تو ای خدای بزرگ، شایسته ی سپاس و ستایشی، محبوب بشری فقط تویی، گمشده ی من تویی، ولی چه افسوس که تظاهرات فریبنده و زودگذر دنیا را به جای تو می پرستم،دبه آن ها عشق می ورزم و تو را فراموش می کنم"


ریزنویس : چه قدر مــن حسودیم شد . انقــدر که دلم می خواد همه ی نوشته رو بولد کنم !

ریزنویس : حلول دو آیه ی  قسمت اول " من از یادت نمی کاهم ؟!! " رو چه زیبا می شه تو این نیایش پیدا کرد !

درشت نویس : 29  می 1961 - آمریکا برکلی - دکتر مصطفی چمران .


"2"   من از یادت نمی کاهم ؟!!

" متاسفم، من واقعا از این ملحد ها که نمی توانند خداوند را تجربه کنند متاسفم .

در تجربه ی خداوند بر خلاف طبیعت که قانون هایش بعد از آزمایش به دست می آید ، اول باید به قانون ایمان بیاوری و بعد آن را آزمایش کنی  ، حتی باید بگویم هر چه ایمانت به آن قانون نیرومند تر باشد احتمال موفقیت آزمون ها بیشتر است. یعنی هر اندازه که به خداوند باور داشته باشی خداوند همان اندازه برای تو وجود دارد هر چه بیشتر به او ایمان بیاوری وجود و حضور او برای تو بیشتر می شود "


" گرچه هستی خداوند ربطی به ایمان ما نداره اما احساس این هستی کاملا به میزان ایمان ما مربوطه "



ریزنویس : وقتی داشتم این قسمت رو تو کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" می خوندم یه نسیم خنک می وزید،  تمام دلم زیرو و رو شد ! تمام روحم حال اومد !

ریزنویس: این قسمت دوم من از یادت نمی کاهم بود  !  سکند سکشن !

شاید ادامه داشته باشه !شاید هم حافظه ام تعمیر شد !

من از یادت نمی کاهم ؟!!


                                الیس الله و بکاف عبده ؟!!


                              الهی و ربی من لی غیرک ؟!!

                                          * * *



استثنائا درشت نویس : دلم برای خدا تنگ شده !

                                     ***

این یکی  ریزنویس خجل است  :                        

                               من از یادت نمی کاهم

                 ولی خدایا ! راست و حسینی ؛ گاهی هم می کاهم !

معرفی یا شاید هم یاد آوری کتاب !

می دونم شاید خیلی ها این کتاب رو خوندن ! از 87 تا حالا  خیلیه !

ولی از قدیم الایام گفتن "کار از محکم کاری عیب نمی کنه "

همون موقع ها یه چیز دیگه هم می گفتن "ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه اس "

بنابر این می خوام این کتاب و معرفی کنم به اونایی که از 87 تا حالا این شاهکار ادبی رو نخوندن  ! بخونین که اگه این کارو نکنین حقیقتا نیمی از عمرتون به فناست !

ویه یادآوری کوچولو  به کسایی که این کتاب رو قبلا خوندن که  این شاهکار رو به هیچ وجه نباید خوند باید خورد ! نذارید تو کتابخونه هاتون خاک بخوره ! بخوریدش دیگه !

می خواستم قسمتی از کتاب رو بذارم ولی باور کنید که نمی شد این جوری باید همه ی کتاب رو می ذاشتم تا خودم رو راضی می کردم که بهترین قسمتش روانتخاب کردم !


بیوتن شاهکاری از  جناب رضا امیرخانی

از انتشارات علم

یادتون نره بخوریدش  !


روی زمین جای تو نیست ...

21 دی سالگرد شهادت یه عزیزه

به یادش باشیم ....


و گاهی به یاد یه پسر کوچولو ی بی بابا   ...