صدای خانه تکانی همسایه ها همه ی عالم را برداشته بود ...

و همه ی مـــن انگار گوش شده بود و فقط صدای خانم سهرابی همسایه ی دیوار به دیوارمان را می شنید ...

صدای غرغر کردنش را ... گاهی صدای  داد و بیدادش را برای شکستن جهازش و حتی صدای قربان صددقه های توی دلش را که نثار  زور و بازوی پسرش می کرد  ...

و نمی دانم چرا ... چرا من هــی دلم می خواست بود و من هم سرش غرغر می کردم تا درست کف زمین را برق بیاندازد ... تا سر شکستن بشقاب ارثیه ی مادر جد مادر بزرگم داد و بی داد راه بیاندازم  ... تا زیز زیرکی  به قد و بالایش ، به  اندام مردانه اش نگاهی بیاندازم  و  میان غرغر هایم ... توی دلم برایش و این یکاد بخوانم ... 

اصلا اگر می آمد ... خدایا .... قول می دهم که ازش کار نکشم ... خدایا اگر بیاید ...

*

حالا دیگر بوی عید عالم را برداشته بود 

و من نگاهی به سفره ی ترمه ام می انداختم ... که کم بودن چیزی دلم را به شور می انداخت ... دلم دل دل می زد ... 

باز هم نگاهی به سفره ام می انداختم ... 

سیر ... سمنو ... سنجد ... سماق ... سبزه ... سکه ...

حتی قرآن و آینه و ماهی گلی هم بود ... ولی ...

یک سین کم بود  ...

دلم  هی دل دل می زد ... 

نگاهی به در  خانه می انداختم ... 

 به سفره ی شش سین ترمه ام 

 دودو زدن  چشم هایم را  .. بین در خانه و سفره ای  که یک سین کم داشت ... حس می کردم

 آخر سفره ی ترمه ی من یک سیب سرخ کم داشت ... و سیب سرخ من هم در راه بود ... سیب سرخم ... سعید ام ... پسرم ...  هنوز در راه بود .. حتی بعد از این همه سال که گذشت و پسر حانم سهرابی هم قد کشید و من هم پا به پای خانم سهرابی که با  بزرگ شدن پسرش دعا می کرد برای سعید و ان یکاد می خواندم ....

هر روز برایش و ان یکاد می خواندم  و 

می دانستم  که سیب سرخ من را خــــــدا چــیده است .....

 


 

درشت نویس :                              کاری ندارم عید برمی گردی یا نه 

    تو هر زمان سال که برگردی عیده 

       هفت سین امسال و کنار آینه چیدم 

  تا لحظه لحظه جای خالیتو ببینم 

           تقویم امسال هم تموم شد بسه برگرد 

 تنها محاله پای ایم سفره بشینم 



ریز نویس :  توصیه می کنم موقع تحویل سال اگه گلزار شهدا بودید قطعه ی شهدای جاوید الاثر نرید ... 


زیر نویس : ترانه ی عیدی مهدی یراحی شنیدنی است  .......عیدی