خاطرات یک امیرزاده

به نام دادار بخشاینده

.

.

.

اندر حکایت حضرت اجل ، جناب امیرزاده ، احسان خان ؛ خلف ارشد ابوی و خان داداش فاضل فدوی ، من باب ایام الله امتحانات و صرف صیغه ی نهان و محرمانه ی « سوال یک - سوال دو - سوال سه - سوال چهار - الی یوم القیامة »

آمده :

ادامه نوشته

سکانس چراغ خطر



روز . خارجی . سر چهارراه

پسر ارشد خانواده کنار مادرش بر سر چهارراه ایستاده و خیره به چراغ خطر منتظر سبز شدن چراغ عابر پیاده است .

روز . خارجی . سر همان چهارراه

مرد بَد سرچهارراه،درحالی که منتظر سبز شدن چراغ عابر پیاده است؛ خیره به زن زیبای مقابل خود شده و متوجه دور و اطرافش نیست .

روز . خارجی . سر همان چهارراه قبلی

پسربچه ای مشغول خوردن بستنی قیفی ، سر چهارراه کنار مامان عروس شده ی خود ایستاده و خیره به چراغ خطر ، منتظر سبز شدن چراغ عابر پیاده و رد شدن از خیابان است .

روز . خارجی . هنوز سر همان چهارراه قبلی

مردی شیک پوش با کیفی به دست سر چهارراه ایستاده و در حالی که خیره به طرف مقابل خود است ، منتظر سبز شدن چراغ عابر پیاده می باشد . تا از عرض خیابان عبور کند .

روز . خارجی . سریک چهارراه لعنتی

چراغ عابر پیاده سبز می شود و عابرین سر چهارراه به طرف مقابل خود حرکت می کنند ، تا از عرض خیابان رد شوند . مرد بَد هنوز خیره به مامان عروس شده ی پسربچه است و ناخودآگاه به سمت پسر ارشد خانواده که با مادرش در حال عبور هستند می رود . پسر بچه ی مامان عروس شده حواسش به بستنی قیفی خود است و متوجه اطراف نیست . مرد شیک پوش کیف به دست خیره به مامان عروس شده به آنها نزدیک می شود و بستنی فیقی پسر ارشد خانواده به آستین مرد بَد می خورد و دست و آستین او را کثیف می کند .

روز . خارجی . وسط چهارراه

پسر ارشد خانواده خیره به مادرش است و گویا تازه متوجه چهره ی  او شده . مرد بَد به سرعت دست ، و آستین کثیف کتش را پاک می کند و مامان عروس شده در حالی که به دور اطرافش نگاه می کند ، متوجه نگاه های عجیب مردم می شود .

روز . خارجی . بازم وسط چهاراه

مامان عروس شده و پسر ارشد خانواده و مرد شیک پوش بَد ، درست وسط چهاراره ایستاده اند . چراغ عابر پیاده قرمز می شود و ماشین ها حرکت می کنند تا از روی هر سه عبور کنند .

روز . خارجی . پایان

اینجا،خدا یخ زده است .



چند وقتیست هر روز از صبح تا شب بی هدف در خیابان ها قدم می زنم ، به مردم خیره می شوم و در فکر سرما هستم .
چیز عجیبی است این سرما ...
ادامه نوشته

هنوز هم بهار ها گم می شوم ....


هنوز هم بهار که می شود گم می شوم ... مثل آن وقت ها که زیر درخت یاس توی باغچه ی کوچک خانه کز می کردم ... و حریــــص و پر طمع هوا را می بلعیدم .... به امید اسیر کردن ملکولی بیشتر و البته که آن زمان حتی نمی دانستم اکسیژن چیست

فقط می دانستم که باید هـــی بو بکشم ... هــــــوا همه بوی او را می داد....

و نمی دانم که چرا یک چیزی می آمد و می نشست توی گلویم و هر چه آب دهانم را قورت می دادم پایین نمی رفت ، آن قدر سمج بود که اشکم را در می آورد .... و آن وقت بود که دلم هوس  یک جای گرم و نرم میکرد که برم  و روی پاهای بی جانش بنشینم و از گردنش آویزان شوم  تا او با دست هایی که بوی محبت می داد روی سرم دست بکشد ....

هر چه بو می کشیدم دیگر بوی محبتی به مشامم نمی رسید .... ناچارا پاهایم را توی بغلم جمع می کردم و بیشتر به تنه ی درخت می چسبیدم .... دوباره بو می کشیدم و هـــــــی بو می کشیدم...

آن قدر که توی باغچه ی کوچک خانه زیر درخت یاس ...گـــم می شدم

 

مــــــــــــــن ، هنوز هم بهار که می آید ، گم می شوم 

برای مادرانه ات ...


رژ لب را روی لب هایش کشید ...به ساعت نگاه کرد.... 9 صبح بود...زمزمه کرد....لعنتی.... لب هایش را چندبار روی هم کشید....از هرچه میگذشت این رژلب کالباسی باید خوب روی لبش پخش میشد... از خیر مرتب کردن مژه های ریمل زده اش گذشت ....دیر شده بود... به طرف اتاق رفت... اتاق صورتی ...


ادامه نوشته