تولد تولد تولدشون مبارک!

به دستور آبجی سین جان:

الله من! 

مرسی بابت هدیه ی امروزت به زمین..

و مرسی تر بخاطر هدیه ی فردات به هدیه ی امروزت و زمین...

که اگه این هدیه ها نبودند...

استغفرالله...

"فبای الا ربکما تکذبان؟"

الله من، من غلط بکنم تکذیب کنم...

سنگریزه: ولی تکذیب میکنیم ها... خیییییییییییییلیییییییییی هم تکذیب میکنیم... الالخصوص این روزها... خدا کنه جمعه جزو مکذبین نباشیم...

رزق من! منتها از یه نوع دیگه!

تو مسجد دانشگاه نشسته بودم حالم بد بود. نمیدونم چه مرگم بود ولی خیلی بی حال بودم درست مثل سرماخوده ها بدن درد داشتم و خوابم میومد ولی سرما هم نخورده بودم..."خدایا سرما خورده ام؟ سرما نخوردم؟ آخه مگه رزق و روزیت قحط بود که به من سرما بدی بخورم؟"

سرمو چرخوندم...همینوطری الکی! دیدم یه دختره نشسته کنار دیوار داره دلمه میخوره!

"ا...چقدر دلم واسه دلمه تنگ شده بود! بــــــــــــــــه! خدایا دلم خواست!"

سرمو دوباره برگردونمدم! گفتم یه ذره بخوابم دیدم بالا سرم نوشته: "حرمت مسجد را با خوردن و خوابیدن در آن نشکنیم"

-"خدایا من و تو متاسفانه با هم این حرفا رو نداریم... پشه رو نمیشه تو خونه ی تو از رو دست پروند مگه اینجام خونه ات نیست؟ من اندازه حیوونم نیستم؟ میخوام چند دیقه بخوابم! اونم تو خونه ات! میذاری که؟"

سرمو گذاشتم زمین و خوابیدم چه خواب شیرینی ام بود..خدا قسمتتون کنه!

الانم خسته و کوفته رسیدم خونه.یه چایی دپش زدم تو رگ! مامان یه دیس سالاد داد دستم و نوش جان کردم(دلتون خواست؟؟؟)

بعدشم رفتم حمام. بیرون که اومدم مامان گفت برو تو اتاقت غذا گذاشته ام بخور...

اولش با خودم گفتم واسه این لوس کردن های مامان یه دعوایی راه بندازم ولی دیدم تا حالا هزار و یک بار باهاش دعوا کرده ام که تا خودم نگفتم، غذامو نکشه! (خیلی خب بابا! فحشم ندید! میدونم خیلی لوسم!) ولی بعد دیدم انگار شکمه بدش هم نمیاد یه چیزی بره توش! حتما یه چیزی هست که مامان بدون گفتن واسه ام کشیده! گفتم بذار قبل نمکدون شکستن یه امتحانی بکنم ببینم اصلا نمک تو نمکدونش هست یا نه: "چیه غذا؟"

-"برو خودت ببین چیه! رو میزته!"

به محض دیدن بشقاب غذا جیغو کشیدم: "مااااااااااااااااماااااااااااااااااااااان!!!!!!"

"واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای"

 دونه ی اول دلمه رو دهنم گذاشتم و زیر لب بسم الله رو که گفتم یادم افتاد به اون دختره تو مسجد! "...آخه مگه رزق و روزیت قحط بود که به من سرما بدی بخورم؟" 


حتی سکوت در حرم تو عبادت است اما...

یه دفه سر از سایتش در آوردم... دیدم نوشته "شما هم بنویسید..." نوشتم...

نمیدونم چرا دارم میذارمش اینجا شاید بخاطر اینکه یکی دیگه هم که رد شد و خوند شاید یادش بیفته و اونم دلش هوایی شه...

ازتون نمیخوام نظر بذارین اگر بذارین مثل همیشه خوشحالم میکنید  ولی خواهش میکنم "شما هم بنویسید..." همینجا...  به دلنوشته هاتون احتیاج دارم... شما هم بنویسید...

 

ادامه نوشته

در

باران گفتم خیلی کشیده ام خیلی....سین جان گفتم به هم ریختم. گفتم ناراحت شدم. و گفتم...

هیچ وقت نمیخواستم این متن را روی وبلاگ بگذارم.دو روز مانده به تحویل سال بود. یکشنبه بیست و هفتم اسفند نود ویک....

شاید رمز گونه باشد شاید پر از فیش های رمز دار باشد که جز من و یکی دو نفر دیگر سر از سر و ته اش در نیاورند. ولی ... 

ادامه نوشته

شهادت بانو

 اینکه من بگویم """"""''تسلیت" باد تسلی خاطری هم میشود برای علی؟!؟!؟!؟!

سنگریزه ای به رسم زمان: تسلیت باد!

شهادت بانو

 اینکه من بگویم """"""''تسلیت" باد تسلی خاطری هم میشود برای علی؟!؟!؟!؟!

سنگریزه ای به رسم زمان: تسلیت باد!

همه اش پرید...

حرف هایی اند برای نگفتن...

حرف هایی که دو ساعت نوشتمشان تا این بار روی "این گروه" بگذارم...

اما... نمیدانم یک دفعه چه غلطی کردم و دستم روی کدام کلید رفت که همه اش پرید...

باشد... نمیگویم الله من... هر طور خودت بخواهی...

 

دعای من قبل از تحویل گرفتن سال 1392

الله من! ما را به کسی نزدیک کن که با هم یکدیگر را به تو نزدیک کنیم...

هر کس...

هر...

و

دورمان کن از آن کسی که از تو....

هر کس...

هر...

سنگریزه: تو را به خدا "آمینت" را فریاد کن... حتی برای من!

welcome to my life

راستش الان اصلا تو فاز نوشتن نیستم...پس اگه دنبال یه متن خوب میگردید بیخیال شید...

فقط اومده م یه کم درد و دل کنم و زود برم به هزار تا کار نکرده ام برسم...پس اگه دنبال انرژی مثبت میگردید بیخیال شید...

تا حالا شده انقدر اشتباه کنید و اشتباه و اشتباه و اشتباه و اشتباه که دیگه عقل و تشخیص خودتونو ببوسید و بذاری کنار و هر غلط و درستی که میخواید بکنید رو از بقیه بپرسید؟ این یه قلم دیگه اسمش مشورت نیست....مسخره بازیه...

تا حالا شده از روی صمیمیت و -یا به خیال خودتون صداقت- و حماقت و حماقت و حماقت و حماقت هرکی هرچی ازتون پرسید -اگر چه شخصی- واسش توضیح بدید؟(این حالت میتونه در باره ی دوستان صمیمیِ حدودا صمیمی ِ عمرا صمیمی ِ و حتی اونایی که ادعای دوستیشون میشه و در واقع ممکنه دشمن آدم هم باشن اتفاق بیفته...) این دیگه اسمش صداقت نیست...خاله زنک بازیه...

تا حالا انقدر ریزبین و حساس و حساس و حساس و حساس برخورد کردین که یکی بهتون بگه "باید عبور کرد"؟....این دیگه اسمش حساسیت و دختر بودن و ریزبین بودن نیست... بچه بازیه...

باید عبور کرد...باید عبور کرد...از همه ی اشتباه ها از همه ی حماقت ها...از همه ی چیزهایی که میبینی و نمیبینی...

باید عبور کرد و رو به جلو نگاه کرد...باید عبور کنم تا بزرگ شم...باید...

تا حالا عقلتونو به طور صد در صد دست بقیه دادین؟ الانم عقل بقیه بهم میگهباید عبور کنم...

اما دل خودم...دل خودم میگه  میخوام خودم باشم!

دلم سفر میخواد...کاش این سال لعنتی زودتر تموم میشد...دلم میخواهد بزنم به دشت و جنگل و کوه و کویر... دلم میخواد بزنم به جایی که جز خودم و خدا هیچ کس دیگه ای نباشه... دلم میخواد بشینم تو اتاقم و درو ببندم قبلشم تمام وسایلمو بیرون بریزم و من بمونم و میز نازنینم و کتاب هام... به علاوه ی سجاده م که همیشه گوشه اتاق پهن بود به علاوه ی ابزار چندماهه ی نوشتن ام به علاوه ی خدا...منهای همه...حتی خودم...

دیروز در دلم یه جایی که نباید باز شد...گفتم خسته ام...

انقدر دستم رو شده که رهگذر بی ربط و صد پیش و پشت غریبه بهم میگه "خیلی تغییر کردی ها..."

سنگریزه :میدونم هیچ کس درکم نمیکنه...چون هیچ کس همچین درست و غلطایی که من میکنم رو نمیکنه... اما...نمیدونم چرا اینجا درد و دل کردم....اینم از همون کاراست از همون درست و غلط هایی که تشخیصشون نمیدم...

سنگریزه: اینا همش  بازیه...دنیا همش بازیه... من و ما هممون بچه ایم و سرمون گرم بازی کردن و بازی دادن شده... "متاع الدنیا قلیل...والاخرة ..."آخرت دیگه چیه؟... بازی رو بچسبیم...

سنگریزه: من رفتم دوباره پی بازی هام...

 

رزق من

دنبالش رفتم تا دفترش و دم در ایستادم و گفتم " استاد؟ چرا کلاسو زود تموم میکنید؟"

یه لبخند شیرینی زد و رد اشکی که فقط من سر کلاس فهمیده بودمو از زیر عینکش پاک کرد و بعد یه مکثی که خودم تا ته خطو رفتم گفت: "خب...من خودم مشکل دارم..."

ادامه نوشته

درد و دل

...


سنگریزه: تمام حرفهای دلت را جای نقطه چین بگذار.

سنگریزه: آخرین باری که واسه یکی تو اس ام اس نقطه چین فرستادم گفت"چقدر سکوت!!!" میخواستم بگم آره...مگه حرف زدن با تو فایده ای هم داره؟

سنگریزه: اصلا بیخیال درگیر نشو... سه تا دونه سنگریزه جای اون سه نقطه بذار شرش رو از سرت کم کن...

حس هفتم

حسی شبیه دختربچه ی مو بلند، روی دستان پدرش وقتی به آسمان پرتابش می کند  تا صدای تلالو آفتاب لابه لای موهای شانه نکرده اش بپیچد و دخترک در اوج قهقهه و اعتماد به عشقی که میداند هرگز زیر پایش را خالی نخواهد کرد جیغ میکشد...جیغی که جای او به هفت آسمان میرسد و دخترک به آغوش مهربان پدر برمیگردد...حسی شبیه عطش موهای زیر روسری، برای پرواز در دستان نسیم چند لحظه ای چله ی تابستان، بالای کوه...همان کوهی که نزدیک بود روزی از آن سقوط کنم و تو،  -چقدر به موقع-   دستم را گرفتی... ...حسی شبیه منی که اشتباه میکند...

حسی شبیه بوییدن عطری زده نشده در آغوش یک رفیق رفتنی...حسی شبیه لمس درخشش سنگهای ماه در باتلاقی که ماهی قرمز عید، از دست تنگ به آنجا فرار کرد...حسی شبیه دیدن حرفهایی که فقط چشم میشنود یا شنیدن صدای سکوت وسوسه و  آب شدن کاکائوی 99درصدی پشیمانی در دهان...حسی شبیه بوسیدن مشتی از آب دریای خدا...رنگی شبیه رنگ همان آب...... و     حسی    شبیه     رها    شدن     از    زندان     آزادی

حس میکنی؟

 

عددهای نسبتا نجومی

 

چند وقتیه سرعت گوشیم به شدت پایین امده،خصوصا توی اس ام اس ها...تمام آهنگامو حذفیدم یک دونه کلیپ هم نذاشتم روش باقی بمونه ولی درست نشد...سیم کارتمو چندبار در آوردم و گذاشتم بازم افاقه نکرد...نگا کردم دیدم توی Old massage توی inbox ام 3987 تا sms بود...توی sentهم بیش از 4000 تا... ازخودم خجالت کشیدم:"بی جنبه ی بی فرهنگ..."

نمیدونم از کی تا حالا دلم نیومده اس هامو بحذفم ولی انقدر عددش به نظرم کریه اومد که...

از جمله افرادی که سه تُن ادعا دارن که" در ایران عزیز ما اول تکنولوژی می آید بعد فرهنگ استفاده از آن" و از این حرف های مفت-شایدم گرون- خودمم انقدر بحث کردم با این و اون تو این زمینه ولی...4000تا!؟ خداییش خجالت نداره؟

من حدودا، بعضی وقتا، یه جورایی میشه گفت یک معتاد بی جنبه ی بی فرهنگم...(خب البته عدد 3987 نشون میده دور وبری های منم دست کمی _حدودا، بعضی وقتا، یه جورایی_ از من ندارن...)

با شجاعت هر چه تمام تر اعلام میکنم به جای تصمیم های واهی برای با فرهنگ شدن، تصمیم گرفتم اینباکسمو یه ذره مرتب کنم و به جز اس های خاص، بقیه رو بحذفم...تازه قصه شروع میشه: از ساعت 20:18 تا 23:42 نشستم اس ها ی اینباکسمو،بدون باز کردن _فقط اول هاش رو_ خوندم و مارک زدم و داشتم دیلیت میکردم. تمام خاطرات چند هفته ی قبلی مثل فیلم که چه عرض کنم...خاطرات؟...خاطرات که هیچ...تمام احساسات چندهفته ی لعنتی قبلی یه جا ریخت تو دلم. به خودم اومدم دیدم قلب درد لعنتی ولم نمیکنه...به سوزش افتاده بود و نمیفهمیدم...  یه کم دیگه ادمه دادم اما دیگه واقعا نمیشد...back رو زدم دیدم نوشته:2293...یه کم زل زل نگاهِ عدده کردم یه کم دیگه ام به 23:42 زل زدم.صفحه ی گوشی خاموش شد.دوباره شبیه یه آینه ی سیاه شده بود...چشمم که تو چشم خودم افتاد انگار یه سمی یه دفعه تو قلبم پخش شد...دو تا فحش زیر لب به قلبِ –به قول دوستان- زپرتیم دادم. دکمه قرمزه رو زدم و گذاشتمش تو جیبم و رفتم یه قرصی، گل گاو زبونی، چیزی پیدا کنم...

سنگریزه: نمیدونم اس هاتونو دیلیت میکنین یا نه...نمیدونم سیم کارتتون دائمیه یا اعتباری (یا شایدم جفتش)...به هر حال قبل از اینکه به حال من تاسف بخورید و زیر لب نچ نچ کنید 1-اونایی که مثل من دلشون نمیاد "عبور" کنن -حتی از سر دیلیت کردن اسمس- : یه نگاه به عدد اینباکستون بندازین...یه کم زل بزنید... 2-1اونایی که دیلیت میکنن:الف-مشترکین دائمی  :یه نگاه به قبضتون بندازید، یه کم به عدد هزینه اسمس تون  زل بزنید...2-2شماها دیگه گروه ب اید و باید خودتون کلاهتونو قاضی کنید...3-با چند سیم کارته ها هیچ حرفی ندارم...

           خب حالا بعد زل نگاه کردن ها، میخواین "نچ نچ" کنین و سر تکون بدین مسئله ای نداره...

اعوذ بالله...

الله من...اله من...مهربانم...

پناه میبرم به خودت یا الله...

از آزار مورچه ای که در کنج تنهایی بار امانتش را بر دوش میکشد...

که هر آنچه بر سر آن مور آوردم، روزگاری با چشم های خودم خواهم دید...

سنگریزه: میخوام ازین به بعد اسمشو صدا کنم...اسمش...اسمش...اسمش: الله من...

سنگریزه: دیدم...هر چه بر سر مورچه امد را با چشم هایی تر...چشم هایی تازه باز شده...چشم هایی پف کرده از خواب دنیایی...با همین چشم هایی که تو در آنها نگاه میکنی...دیدم.

 

 

توضیح واضحات من که باعث ابهام شده:

من باید یه چیزیو رسما توضیح بدم:

اقا غلط کردم....من رسما تکذیب میکنم پست های قبلیمو...

یه برداشت های بدی شده از دو سه تا پست قبلی من که...

ای بابا...

من از یه سری کلمات و عبارات و یه سری نقل قول هایی استفاده کردم که ممکنه ذهن بعضی رو به سمت چیزی که اصلا ربطی نداره ببره...

من اصلا هیچ گونه منظوری نداشته ام.

اینو واسه اون دسته از مخاطبان عزیز میگم که نقل قول های منو متوجه شده ان...

بابا من کاری به "من قال" ندارم...چند بار بگم؟ من همش پی "ما قال" بوده ام وهستم....حداقل سعی کردم که باشم...

واااااااااااییی....

خدا کنه خود "من قال" اینا رو نخونده باشه و برداشت بد نکرده باشه...

سنگریزه: آهای "من قال" ها ی گرامی..خیر ببینید تک تکتان را به خدا قسم میدم... اگر دچار ابهام شدید بگید خودم رفع ابهامتون میکنم.... طبق معمول توضیح واضحات میدم خدمت تک تک تون...ای خدا....

سنگریزه: امان از این برداشت ها که پدر آدمو در میارن...(البته تقصیر خودمه ها....)

بارون این لحظه ها

یه جایی یه چیزی خوندم که...

دلم شکست...

بد جوریم شکست...

انقدر که من...

کسی که حتی دونه دونه اشک هاشو سرند میکرد...

زیر بارون راه میره و بی ترس از اینکه همه بارونشو ببینن میباره...

خدایا شکرت...

بابت بارون...

بابت همه چی...

شکر.


 سنگریزه:بی خیال اینکه چی خوندم و کجا خوندم...احساس کنید کنجکاوی اینجا کار قشنگی نیست... بذارید از اینم بگذریم...

 سنگریزه: انقدر حس قشنگیه وقتی داری میمیری از درد لبخند بزنی... آفتاب من به این خنده ها و لبخند ها می گه تدافعی...

سنگریزه: خوب یلدم گارد بگیرم و از خودم دفاع کنم نه؟......

 

عبور

دیگه حتی حوصله ی خوندن هم ندارم چه برسه نوشتن....

انگار باید از همه چیز دل بکنم...

نمیدونم چرا هیچ کس جدی نمیگیره و ته اش میشنوی:« ا...انگار جدی بود»

بگذریم...

حالا دیگه از همه چیز گذشتم...

اولیم چیز هم خودم بود...روحم داره سرند میشه...


کلوخ: به یه نتیجه ای دارم میرسم: گذشتن ساده تر از چیزیه که فکرشو میکردم...فقط یه ذره شجاعت میخواد و بی رحمی به خودت...

بگذریم... 

      

من ٍ خاکستری

همه چیز را که سرند میکنم٬ روی زمین یک چیز بیشتر نمیبینم: خاک نرم...مثل خاکستر...

خاکی از وجود بی آب من

نمیدانم من در دنیا آتش گرفته ام یا خدا مرا از گل آدمیت نیافرید...

شاید هم روزگاری با همین دستانم وقتی نمیدانستم چه گلی را چگونه به سر بگیرم٬ آتش به گل خودم زدم و حالا این شدم: یک آدم خاکستری...

...راستش باران همیشه میگوید همه ی آدم ها خاکستری اند...

...دختر خورشید هر بار می گوید آتش به جان خودت نزن...

...آفتاب من همیشه میگوید جدی نگیر...

انگار خدا دوستم دارد: ابر و باد مه خورشید و فلک در کارند....ولی من باز هم نمیفهمم...

خدایا...

آخ...

کلوخ. دوباره بر سرم فرود آمد:بیخیال...بگذریم...


سنگریزه: دارم به عبور کردن و گذشتن خودم را عادت میدهم... کاش می شد...

سنگریزه: خیلی التماس دعا...

دلگیری های خاکستری

همیشه دلگیر میشوم از دلگیری آدم هایی که دلشان را میگیرم...

 ساده تر از آنم که با پیچیده ترین موجوداتی که میشناسم پیچیده حرف بزنم...

مسخره است...

وجدانت روز و شب عذابت میدهد و تو٬ با همه کس و همه چیز کنار می آیی الا خودت...

وحشتناک است...

اشتباه..

اشتباه...

اشتباه...

اه تمامی ندارد...


سنگریزه: وقتی حالت از خودت بهم بخوره وای به بقیه ی دنیا...

کلوخ: این روز ها زیاد کلوخ بر سرم می خورد: بگذریم...

شوری که گاه مزه ی نمک را از یادمان میبرد


بسم رب الحسین

امسال هم مثل هر سال

محرم امد و رفت...باز این چه شورش است که در خلق عالم است...محتشم خاموش، کجایی ببینی آن روز ها چه شوری به پا بود...محرم نیامده و ذی حجه نرفته طاق و نصرت ها و پرچم ها همه جا به پاست وپیراهن های مشکی از ساک و بقچه ها در می آیند... همه خوب برنامه ریزی هایشان را کرده اند... هر شب در مجلس روضه ای در یک گوشه ی این شهر هرشب ذکر مصیبت هایی که همه از بریم و تا ته دنیا هم که برایشان نوحه بسرایند تکراری نمیشود و بازهم هر سال همان نوحه ها و عزا ها دوقطه اشکی به یاد حسین و یارانش در چشمانمان حلقه میزند و کم کم تا آخر مجلس تمام روزگار و بدبختی هایمان جلوی چشممان می اید و زار می زنیم...

و در نهایت، شام غریبان وقتی به خانه برمیگردیم تنها تفاوتی که جز سیاهی پرچم ها در خانه های مردم میبینیم ظرف های یکبار مصرف جمع شده است...

سنگریزه: دعا کنید این شورها مزه ی نمک را از خاطرمان نبرد...