حتی سکوت در حرم تو عبادت است اما...
آقا جان! سلام رضا جان!
بازم مثل همیشه وقتی میخوام از شما بنویسم سکوته و سکوته و سکوت...
پهنای صورت سیاهمو اشک میگیره و نمیتونم هیچی بگم...
هق هق های بی صدام کل اتاقمو پر میکنه...
لامپ روشنه.. ولی دلم میخواد ...آقا جون دلم میخواد این لامپ خاموش میشد... چشمامو میبستم و بازشون که میکردم خودمو تو صحن و سرای شما میدیدم... وایمستادم سر باب الرضا از همه اجازه میگرفتم... بیام آقا جون؟ بیام تو حرمت؟ راهم میدی آقا جون؟ میذاری بیام زیارتت؟ می دونم آقا... میدونم من لیاقت ندارم... میدونم من نباید اینجا باشم... ولی آقا حون من اینجام... من ...الان! من همین لحظه تو حرمتم دم در... خسته شکسته ام و به سختی رسیده ام/ پشت درم بگو که مرا تو بیاورند... و یه دفه تو یه دونه دُر گوششه ی چشمم جمع میکنی و همسفرم دستمو میکشه و تو میاره... "بیا بریم دیگه رایحه" یادم میاد آقای بانکی اون سال اولی که دعوتم کردید خونتون گفت اذن ورود همون یه قطره اشکه...
یه قطره آقا جون... یه قطره... اون روزا با یه قطره راهم میدادین ولی این روزا...این سالها... آقا جون میبینی؟ دارم هربار به پهنای دلم برات اشک میریزم پس چرا منو نمیاری؟
آقا جون میدونم مکانی وجود نداره میدونم زمانی وجود نداره میدونم اصلا تو که باشی آقا جون، هیچ چیزی وجود نداره اما...
اما آقا جون...من... من حرمتو میخوام... میخوام بیام اون کبوترای معصومتو ببینم میخوام بیام اونجا که فرشته ها فوج فوج میرن و میان...آقا جون من... من که نمیتونم حرمتو توصیف کنم... من که نه شاعرم نه نویسنده نه هیچ...آقا جون هزار بار گفتم من اصلا از هیچ هم هیچ تر و پوچ ترم...آقا جون تو رو به جوادت نگاه به منِ من نکن... آقا جون نگاه کن به خودت... رافت در آستان تو تفسیر میشود... آقای رئوفم! آقای معینم! سلطان من! سید من! خورشید من! آقای من... آقا جانم!میدونم خیلی سیاهم میدونم...حتی میدونم خیلی سیاه تر از اونیم که فکرشو میکنم... ولی آقا جون... تو خورشیدی آقای من به نور خودت سیاهی هامو روشن کن... دلمو صاف و صیقلی کن... یه جوری که نور خودت توش منعکس شه... مثل تک تک آینه های حرمت... آقا جون...میدونی که دلم از شیشه است... میدونی که با یه تلنگر...با یه نگاه میشکنه... آقا جون دلمو شکستی آقا جون... نگاهم نکردی... تنهام گذاشیتی اینجا... اصفهان... آقا جون من از اولش درس خوندم که بیام مشهد... من میخواستم بیام دانشگاه که پیش شما باشم... که خادم شما باشم که علمی که یاد میگیرمو... ولی آقا جون...
مولا رضا! از امشب دوباره مثل اون شبها شروع میکنم امین الله میخونم... نمیدونم چه جوری میخوای بیاریم آقا جون...حالا که دیگه نه بابا دلش بررای مامان بزرگ میسوزه که به برکت وجودشون منو کنیزش کنی که بدو بدو از این صحن برم اون صحن پی ویلچر برای مامان جون...نه یارانی وجود داره و نه طرح یارانی که بخوام باهاش بیام نه... نمیدونم آقا جون...خودت میدونی چجوری من بی لیاقتو بخاطر مهربونی خودت راهم بدی... آقا جون غلط کردم...آقا جون گناه کارم... آقا جون... من... میدونم لیاقت اومدن ندارم ولی... آقا جون... آقای مهربونم... تو رو به مهربونیت... آقا جون تو رو به... دلم نمیاد قسمتون بدم آقا...دلم نمیاد...
آقا جون میدونم هزار بار گردنمو جلوتون کج کردم ... هزاران هزار بار توبه شکستم... ولی آقا ...میخوام برگردم... آقا جون... من... من... آقای من...مولا رضا! میخوام بیام صدای نقارتونو گوش کنم... میخوام بیام وایسم زیر ساعت و... اصلا نه...اصلا هیچ کدوم اینا رو نمیخوام آقا جون... نه گنبد طلاتو نه اون صحن و سراتو پر کبوتراتو حتی نقاره ها تو... هیچکدومو آقا جون... خود خودت رو عشقه... فقط تو رو آقا جون... خود خودت رو میخوام... میخوام بیام زیارت... میخوام بیام زیارت... زیارتت آقا جون... دل تنگتم آقا جون... دلتنگتم آقا جون... دلتنگتم آقا جون... حرفام تموم بشو نیست... حتی سکوت آقا جون اونم تموم بشو نیست...
حتی سکوت آقا جون... حتی سکوت آقا جون...
اسلام علیک یا علی بن موسی ایها الرضــــــــا...
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ