از قربانگاه تاقتلگاه

((امتحانی پس ازامتحان دیگر،سختی درپی سختی دیگر؛پیرمردی ناتوان که عمری رابا زجرسپری کرده،پی درپی با حوادث زمانه درگیر بوده وگردش ایام او را به سختی انداخته است،درتمام عمرخودآرزوی فرزندی داشته تا سرانجام درایام پیری،خدافرزندی به اوعنایت فرمودکه دلش راخرسندوچشمش راروشن ساخت،سپس خداوند دستوردادتا او را درصحرای بی آب وعلفی رهاسازدواین طفل ومادرش راتنهابگذارد وابراهیم ،گوش به فرمان درگاه احدیت،ماموریت راانجام  می دهد.))باری دگرسخن  ازآزمایش به پیش آمده است بایدقربانی شود!چه کسی؟

 ابراهیم بایدجگرگوشه اش را به اذن خدا وبرای او،به قربانگاه ببرد.چه بزرگوارمردی ست فرزندکه تسلیم خداشده است .پدررایاری کرده وتقاضا می کند که ای پدر!برای آنکه کاربه سهولت انجام شوددستان مرابا ریسمانی ببندتامبادادست وپازنم ومانع کارت شود.لباسم راازتن بیرون آرکه مبادا مادرم بادیدن جامه خون آلودم غمی سنگینتر را تحمل کند؛و((لبه خنجر راتیزگردان وهرچه زودتربرگلویم بکش تا امرخدا برمن آسان گردد،زیرا مرگ سخت وتحمل آن دردناک است))......

ادامه نوشته

سبد عشق

دیروز در آشفته بازار دلم سبدی یافتم که با گلهای محبت و عاطفه پرشده بود؛به زیبایی رنگین کمان ،اما خشک وفقط تماشایی.فروشنده اش وعده میداد که بزودی طراوت می یابد. وزنده خواهد شد. وآن زمانی است که بهایش را بپردازید.

بهایش رادر جیبم جست وجو کردم ،کم بود! ز دوستانم نیز زر وسیمی ستاندم باز کم بود! حیرت کردم از این رویداد که چگونه وعده ای  شاید دروغ شاید صحیح وسبدی خشک ورنگی چه می ارزد؟پرا این همه بهانه میتراشد؟

ناگهان کسی از دور آمد وسبد را گرفت و براحتی برد!!!

نگاهی کردم به دستفروش.صدایم رابر زمین گذاشتم که ای فلان چه خیاتی کردی ؟این همه دینار چرا کم بود؟ او که چیزی نپرداخت!دست فروش خندید و گفت بهایش را به دینار عشق پرداخت نه دینار سربی.

تابع متن:29اردیبهشت 1392      تقدیم به دوست عزیزم باران

آرزو در راه مشهد

به نام خدا همین دیروز بود که در کنار سجاده ام بساط غمم را چیده بودم و پیمانه پیمانه از هرکدام برمیداشتم ودر دست مینهادم تا به معبودم نشان دهم او میدانست ومن نمیدانستم.به پیمانه سفر رسیدم.پیمانه ی آرزوها.آرزویی که چندی قبل در ابتدای بساط چون نگینی زیبا چشم هایم را به خود خیره می ساخت.حال آن آرزو را به ته دل سپرده و ملافه ای از نشدها و حکمت ها رویش نهاده بودم.تا اینکه فرشته ای به یادم انداخت که یادت نرود باری دیگر آن نگین را به بساط خویش کشی.با اندوهی فراوان دست به دل خویش بردم و با ناامیدی از خود گفتم: ((این آرزو زما نیست به ماندهند چون نادانیم ونادان.صاحب مکان آرزو مرا در کنار سجاده می پسندد نه در جوار خانه اش. سالهای پیاپی پیمانه را با همان نگین مزین کردم تا شاید بار سفر بندم ولی... ولی هربارم در بسته ای روبه رویم ساخته شد.گاهی درو دیوار دنیا مسیرم را سد میکرد. گهی خواب و خیالم.هر از گاهی هم دل وغصه هایم.اکنون دیگر میدانم که نباید بروم.نباید بخواهم،شاید مصلحتی در کار است. )) فرشته نگاهی در دلم انداخت وگفت گفتی از که ناامیدی؟از او؟!ایمان داری به این ناامیدی؟؟!! آنگاه بود که از عمق روحم نالیدم وفریاد زدم که این آرزو ،آرزوی من نیست ولی باشد.آنگاه پیمانه رنگی را بار دیگر مزین به نگین ساختم،چهره را از سیه رویی پوشاندم ،دستها گشودم وخواستم که ای خدا در کنار کعبه ات بودن صفایی دارد،چه میشود آن صفا را به ما عطا کنی؟آن شب قدر نگاهم غسل میکرد که پاک شود دلم پر میزد که شاید آزاد شود. به ناگاه خوابم برد تا نیمه شب. شبهای قدر پر از قدر سپری شد وعمر ما گذشت .هفته پیش بود که قرار شد برویم ،زمانی که او بخواهد. مشهد یاران( 1) 13 /6 /90 م.تیموری

بدون شرح

به نقطه ای میرسی که کنترل همه چیز از دستت خارج میشه... و دیگه نمیتونی برای کسی کاری بکنی. مجبور میشی بری یه گوشه بشینی تا جریان زندگیت روتماشاکنی! شاهد تقاص پس دادن کسایی میشی که عذابت داده بودند... این زندگی باکسی شوخی نداره.... اماتوباهمین آرامش لبخند بزن وببخششون... چون توخوبی ولایق این آرامش!!!

(سه روز درعرفات مساجد)

قرار است خیمه ای بنا کنیم از جنس حریر،به عظمت کعبه و به طراوت سبزه های بهاری.

قرار است خیمه ای بنا کنیم برای آرامشی سه روزه.

چند روزیست روی زمین نیستم.با آنکه ماه پرواز هنوز نیامده است ولی دلم دیگر سر جایش نیست.

اینجا همه را راه میدهند.عده ای رقعه دعوت را دریافت میکنند ولی نمیخواهند بیایند.

عده ای هم دوست دارند حضور داشته باشندولی وقتش  را ندارند.

نمیدانند کسانی که اینجا هستند با لیلی خود حرفهایی بسیار دارند.

قرار است خیمه ای بنا کنیم و با چشمان خویش  سرود دست سازمان را بسرایم

لیلی گفته است هر که جامانده روز آخر را بیایدقرار است به عشاق هدیه دهد.

روز آخر باید حرف زد.ولی قبل از اینکه لب به سخن گفتن بدود چشم باید ناطق شده باشد؛باید راوی درونت باشد.

دلها همه ابریست .

صدای باران نیمه شبها به گوش میرسد.ومیتوان نسیم بهشت را حس کرد.

یادش بخیر؛سالهای قبل را میگویم!

خیمه ها همه سفید بودند.تابتوانند مردم رنگی را،درون خود بپذیرند

نیمه شبها صدای چکیدن مهره های تسبیح بر روی هم آرامشی وصف ناپذیر را فراهم میکرد.

اگر کسی از بیرون سر میرسید گمان میبرد جنت را امروز بر پا کرده اند.

چه صفایی دارد اعتکاف!

چه صفایی دارد اعتکاف!!

چه صفایی دارد اعتکاف!!!

ماه رجب(3روز اعتکاف) سال 1391

هدف باد

سلام روزت  بخير و نيكي

نميدانم چه شد هوس نوشتن كردم  .آن هم در اين آشوب . با خودم فكر ميكردم  براي چه انقلاب در ايران ،كشور من وتو، اتفاق افتاد؟! يا اصلا انگيزه و هدف  امام از انقلاب  چه بود ؟ حيف همه ي ما از ياد برده ايم كه چه شد آزاده شديم ! يا كلي تر چرا اسلام پا برجا ماند؟همگي به پرده نسيان سپرديم آن روزهاي طلايي را كه با شجاعت تمام به دفاع از خويش نه ،از همنوعانمان پرداختيم .تقصير ما نيست .مقصر حافظه ها ست .مقصر ديگرانند نه من وتو. مقصر مشغله هاست .مقصر ريشه هاست!!! اگر من وتو مقصر نيستيم كه مقصر حساب ميشود ؟! دولتها ،كشورها،ملتها،همسايه ها ،فا ميل، دوستان ،خانواده ،فلاني و فلاني و فلاني ...

چه قدر ما خوبيم كه جز اين ليست حساب نميشويم !!!! شوخي نميكنم آخه اسم من وتو توي اين ليست كه نيست پس بايد خوب باشيم .اگه اين استدلال احمقانه درست باشد من وتو جزء دنيا حساب نشديم چون من و تو ها هستند كه خانواده، گروه هاي دوستي ، افراد فاميل ،خانواده هاي همسايه، يك ملت،يك دولت، يك كشور  ونهايتا جهان كوچكمان را ميسازند . پس مقصر فرا موشي ها ،من وتو هم ميتوانيم باشيم.

دارم از فراموشي يا همان آلزايمر صحبت ميكنم .از ريشه ها ميگويم. به نظر تو ريشه به بحث ما ربطي پيدا ميكنه؟

يك جور ديگه شروع كنيم.

ادامه نوشته

شلوار کبریتی

سلام

یادمه بچه که بودیم فکر میکردیم غرق تکنولوژیم .به شلوار کبریتی و مانتوی گشادو مقنعه بلند چنان راضی بودیم که انگار هیچی نیست که نداشته باشیم .یادم میاد توی بازیهای بچه گیامون  دنیای فردامون رو تصور میکردیم ؛ یکی میشد مامان، یکی بابا ، یکی خاله ، یکی بچه، یکی معلم، یکیم دکتر. جالب بود همه هم توی بازی به یک اندازه سهم داشتند یعنی قشنگی بازیا به این بود که همه به هم دیگه نیاز پیدا میکردند و هوای همدیگر را داشتند .شاید حسادت جاش هیچ وقت خالی نبود ولی اگه بازی تموم میشد یا یه نفرمون میخواست بره خونه اشکمون در میومد.یادمه توی بچه گیامون دوستامون و هم بازیامون برامون کل دنیا بودند. توی بازیای ما خبری از آتاری و کامپیوتر و ماهواره و سریال شبکه 3 نبود. خبری از سی دی برنامه کودک نبود واقعا دوست داشتیم همیشه باهم بازی کنیم دوست داشتیم توی کتاب داستانامون غرق بشیم .حتی موقعی که رفتیم مدرسه همبازیامون را اصلا فراموش نکردیم .موقعی که تکلیف شدیم هم یاد همدیگه بودیم ولی دیگه حیا میکردیم.آن روزا، من بزرگتر از همشون بودم والان که بهشون نگاه می کنم می خندم به عکسای یادگاری که باهم گرفتیم می خندم.حتی بعضی هامون باهم توی یک مهد بودیم.چه قدر زود تموم شد.زود ازدستمون رفت. آره خنده های دیروز و دغدغهای امروز بدجوری دلم رو میسوزونه.
ادامه نوشته