به نام خدا همین دیروز بود که در کنار سجاده ام بساط غمم را چیده بودم و پیمانه پیمانه از هرکدام برمیداشتم ودر دست مینهادم تا به معبودم نشان دهم او میدانست ومن نمیدانستم.به پیمانه سفر رسیدم.پیمانه ی آرزوها.آرزویی که چندی قبل در ابتدای بساط چون نگینی زیبا چشم هایم را به خود خیره می ساخت.حال آن آرزو را به ته دل سپرده و ملافه ای از نشدها و حکمت ها رویش نهاده بودم.تا اینکه فرشته ای به یادم انداخت که یادت نرود باری دیگر آن نگین را به بساط خویش کشی.با اندوهی فراوان دست به دل خویش بردم و با ناامیدی از خود گفتم: ((این آرزو زما نیست به ماندهند چون نادانیم ونادان.صاحب مکان آرزو مرا در کنار سجاده می پسندد نه در جوار خانه اش. سالهای پیاپی پیمانه را با همان نگین مزین کردم تا شاید بار سفر بندم ولی... ولی هربارم در بسته ای روبه رویم ساخته شد.گاهی درو دیوار دنیا مسیرم را سد میکرد. گهی خواب و خیالم.هر از گاهی هم دل وغصه هایم.اکنون دیگر میدانم که نباید بروم.نباید بخواهم،شاید مصلحتی در کار است. )) فرشته نگاهی در دلم انداخت وگفت گفتی از که ناامیدی؟از او؟!ایمان داری به این ناامیدی؟؟!! آنگاه بود که از عمق روحم نالیدم وفریاد زدم که این آرزو ،آرزوی من نیست ولی باشد.آنگاه پیمانه رنگی را بار دیگر مزین به نگین ساختم،چهره را از سیه رویی پوشاندم ،دستها گشودم وخواستم که ای خدا در کنار کعبه ات بودن صفایی دارد،چه میشود آن صفا را به ما عطا کنی؟آن شب قدر نگاهم غسل میکرد که پاک شود دلم پر میزد که شاید آزاد شود. به ناگاه خوابم برد تا نیمه شب. شبهای قدر پر از قدر سپری شد وعمر ما گذشت .هفته پیش بود که قرار شد برویم ،زمانی که او بخواهد. مشهد یاران( 1) 13 /6 /90 م.تیموری