عشق علیه السلام-3

من به دستای خدا خیره شدم معجزه کرد

معنی معجزه شو زود به قلبم برگرد

مینویسم از همان شب اولی که پشت مانیتور نشسته بودم و مادرم آمد بالای سرم و یک چیزی گفت و رفت
اول نفهمیدم ،صورتم رو سمت مادر چرخاندم  و گفتم:میشه یک بار دیگه جمله ات را تکرار کنی؟ لبخندی بروی لبانش نشست و گفت:کربلایی شدی جانم...گیج و منگ بودم،بهت زده به صفحه مانیتور خیره شدم.چی ؟؟؟
صدای هیچ چیزی را نمیشنیدم فقط سکوت کردم و دویدم سمت اتاقم. دلم میخواست دوباره سراغ مادرم بروم و بپرسم میشه یک باره دیگه جمله ات را بگویی؟ومن خیره میشدم به لبهایی که داشت خبر را میداد!

میدانستم اگر صد بار دیگر می گفتم بگو باز مبهوت می ماندم واز حیرتم کم نمیشد!ترجیح دادم در اتاق پر از سکوتم بمانم.باور چنین خبری برایم سخت بود .تنها داشتم به خودم فکر میکردم ،به اینکه منِ روسیاه را به دیدار حبیب خواندندآن هم تنها...
به قراری که با امام رضا گذاشته بودم فکرمیکردم به اینکه قرار بود دسته جمعی به پابوس مولا برویم.
از خجالت صورتم سرخ شده بود، میخواستم زیرآسمان از خجالت زار بزنم ،دلم میخواست از شدت مهربانی که

در حقم شده بود بمیرم...دلم میخواست دقیقه ای چشم در چشم خدا میشدم و میگفتم:خدایا شرمنده ام!
شرمنده ام با تمام بدقولی هایی که کردم نگاهت را ازم بر نداشتی !
رو می کردم به حسین و میگفتم شرمنده ام که هنوز دلم حسینی نشده راهم دادی .
شرمنده ام ای خورشید خراسان که سلام های من کم صدا بود و جواب سلام های تو بلند!
دلم طاقت سکوت کردن را نداشت،باید با کسی حرف میزدم ،باید کسی میزد توی صورتم تا بهوش بیایم.

اما آخر دلم هم نمی آمد دوستانی را خبر دار کنم که دلهاشان هوایی حسین شده بود!
خجالت می کشیدم از روی دوستانی که عاشق تره من بودن نسبت به مولا ،حسینی تر بودند!
آخر پا گذاشتم روی دلم و شماره سرند را گرفتم با سختی خبر را دادم.یادم نمی آید پشت خط چند بار از شکه شدنش صدایم میکرد و باصدای بلند می گفت:واااااااااااااااای باران میفهمی چه شده؟خوشا بحالت..
من نمیفهمم چه شده سرند،به من بگو جریان چیست؟!

جریان این است که دعوت شدی بفهم!خوشا بحالت !صدای بارانی که داشت صورتش را خیس میکرد از پشت خط میشنیدم!مانده بودم به دل هوایی او چه بگویم !
سرند جان من اصلا روی زمین نیستم ،اصلا نمیفهمم ....شکه ام ....مگر میشود من ِ رو سیاه رو به این زودی دعوت کنند!سرند می گفت از دلتنگی اش و من از بهت زده گیم!و تنها خواستم دعا کند تا بهوش بیایم از این حال!خواستم دعا کند که اشک هایم جاری شود...

درست یک هفته در شک بودم و تنها جایی که دل بی تابم را آرام میکرد قدم زدن در گلستان شهدای شهر بود!
یک روز تنها،یک روز با سرند کنار استاد شهید حریرچیان،روزی کنار شهید فاطمی،تورجی زاده و...
بهترین ثانیه های این یک هفته برای رسیدن روز موعود کنار اینان که بهترینند بودم!



عشق علیه السلام-2

قرار بر دیدن و خیره شدن و مست شدن بود .قرار بود بیایم برای سیراب شدن .قرار بود تمام دلتنگی های این چند ماه دوری،با دیدن گوشه گوشهءضریحت تمام شود ،قول داده بودم....
نمیدانم چه کردم که محروم شدم از دیدن ضریحت،اصلا قرار بر سیر شدن بود نه تشنه ماندن...
این حرفا گله وشکایت نیست اینها تنها آثار سوختگی جگری ست که تشنه بود .
میدانم تو در جای جای صحن بودی حتی الان هم هستی کنار من ، اما میدانی چیست

این چند روز شبیه کسی شده بودم که بوی حبیبش به مشامش می رسید و منتظر دیدن رُخ یارش بود اما دیدن میسر نمیشد.نگو که اشک ریختن نداشت،نگو که نباید زیر بقعه روی زمین می افتادمو زار میزدم.
خودت خوبتر من میدانی که فقط یک قدم فاصله بود بین من و تو،هیچ چیز داغی این جگرم را آرام نمی کرد
حتی اشکهای حسرتی که صورتم را میسوزاند.کسی نبود که بگوید پشت این دیوار قبرت ضریح دارد یا نه؟
میدانی چه چیز کمی این حسرت و آه را از دل من برداشت؟اینکه دل داغ دیده ام را ببرم پیش کسی که

تو به او گفته بودی جانم به فدایت،دل بی قرارم را برداشتم و سمت سقای آب رفتم.
رسیدم روبروی ضریح عباسی که عاشق تو بود .
تکه های دلم را کف دستم گرفتم و به او گفتم:عموی بچه های حسین یادت هست وقتی رقیه جگرش از داغی خورشید سوزان می سوخت برایش چه کردی؟ حالا این دل سوخته و داغ دار مرا ببین ،مرحم میخواهم عمو!

جگرم آتش گرفته،نیامدم شکایت مولایم را بکنم،نه!آمدم از خودم شکایت کنم که لایق دیدار ضریح مولا را نداشتم حالا تو آرامم کن عباس ِ حسین!خودت دعوتم کن تا رُخ محبوبم را ببینم ، به آن نشان که وقتی دشمن چشمانت را نشانه گرفت و بر زمین افتادی ،مولا به سراغت آمد،تو را در آغوش گرفت اما تو ....اما تو
صورت مولا را نمیدیدی،عباس ِحسین بگو جانا آن لحظه چه حسی داشتی؟
حالا من اندکی از آن حسرت بزرگی که بر دل تو ماند را دارم.

اماما حالا تشنه تر از همیشه ام ،فردا روز آخریست که در آغوش تو ام ، تورا به جان عباست این سفر
سفر آخرم نباشد.تو را به جان عباس مرا تشنه نگذار و رهایم نکن ،حسرت دیدارت بر دلم نماند!
میدانم مهربانی و رئوف ،که اگر نبودی من روسیاه در آغوشت نبودم مولای عشق...
تا عمر دارم عاشقت خواهم ماند.خودت کمک کن شعله عشق تو در دلم خاموش نشود.

تراشه قلم(۱): گرچه دیدن مولا به ضریح نیست ،اما دوست داشتم ضریحش را ببینم!
با این حال به کرم مولایم شکی نیست، یقینا ایراد از من زائر بوده که لایق دیدار ضریحش نشدم!
تراشه قلم(۲): دیوار های کاذبی که شبیه سنگ بود،حائل شده بود میان چشم من و ضریح مولا
تراشه قلم(۳): ضریح مولا را دارند تعویض می کنند!برای همین دیدن ضریح جدید امکان پذیر نبود!
تراشه قلم(۴): این عکس رو تو کربلا گرفتیم،سیب،قرآن وتسبیح و شال از من،دیزاین وعکاسی از بی بی گل

شوری که گاه مزه ی نمک را از یادمان میبرد


بسم رب الحسین

امسال هم مثل هر سال

محرم امد و رفت...باز این چه شورش است که در خلق عالم است...محتشم خاموش، کجایی ببینی آن روز ها چه شوری به پا بود...محرم نیامده و ذی حجه نرفته طاق و نصرت ها و پرچم ها همه جا به پاست وپیراهن های مشکی از ساک و بقچه ها در می آیند... همه خوب برنامه ریزی هایشان را کرده اند... هر شب در مجلس روضه ای در یک گوشه ی این شهر هرشب ذکر مصیبت هایی که همه از بریم و تا ته دنیا هم که برایشان نوحه بسرایند تکراری نمیشود و بازهم هر سال همان نوحه ها و عزا ها دوقطه اشکی به یاد حسین و یارانش در چشمانمان حلقه میزند و کم کم تا آخر مجلس تمام روزگار و بدبختی هایمان جلوی چشممان می اید و زار می زنیم...

و در نهایت، شام غریبان وقتی به خانه برمیگردیم تنها تفاوتی که جز سیاهی پرچم ها در خانه های مردم میبینیم ظرف های یکبار مصرف جمع شده است...

سنگریزه: دعا کنید این شورها مزه ی نمک را از خاطرمان نبرد...

اختتاميه دومين كنگره شعر خانگي

پوستر اختتامیه دومین کنگره شعر خانگی

تراشه قلم۱:
دعوتيد براي شنيدن صداي عطش
 منتظر حضورتان هستيم

تراشه قلم۲:
مكان برگزاري كنگره ،اصفهان

بابا

بابا

در آیینه ی اشکبار رقیه

چه خوانده شد....؟!

تولد اثر:محرم91

خون تو جاذبهء زمین را بی اعتبار کرد

                 با خودم فکر می کنم اصلا چرا باید

                 رباب ، با آب هم قافیه باشد

 

                روضه خوان ها زیادی شلوغش می کنند

                حرمله آنقدر ها هم که می گویند تیر انداز ماهری نبود

                هدف های روشنی داشت                 چشم عباس،گلوی تو ،سینه حسین

              

                تنها تو بودی که خوب فهمیدی

                استخوانی که در گلوی علی بود سه شعبه داشت

                شش ماه علی بودن را طاقت آوردی

                خون تو جاذبهء زمین را بی اعتبار کرد

                حالا پدرت یک قدم می رود بر می گردد

                                        می رود بر می گردد

                                         می رود...

                با غلاف شمشیر برایت از خاک گهواره ای بسازد

                تادیگر صدای سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند

                رباب می رسد از راه

                 با نگاه

                بایک جملهء کوتاه

                 آقا خودتان که سالمید انشاالله...

         "سید حمیدرضا برقعی"

تراشه قلم:

فایل اجرای این شعر توسط حاج مهدی سلحشور البته قبل از تغییرات نهایی:

فایل اجرای این شعر

مشک برداشت که سیراب کند دریارا

مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را

آب روشن شد و عکس قمر افتاد در آب
ماه میخواست که مهتاب کند دریا را

تشنه میخواست ببیند لب او را دریا
پس ننوشید که سیراب کند  دریا را

کوفه شد علقمه،شق القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را

تا خجالت بکشد،سرخ شود چهره آب
زخم می خورد که خوناب کند دریا را

نا گهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا در آغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریه گل بود والا خورشید
در توان داشت که سیراب کند دریا را

روی دست تو ندیده است کسی دریا را
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را

"سید حمید رضا برقعی"

....چشم بی خیر



تنها چشم انتظارم دوباره چشمم به تو بیفتد.چشمی که به قول زهرا وقتی خیری ازش ندیدم وقتی اون چیزی که میخای نشونت نده، اون کسی که میخوای مجذوبت نکنه ،میشن چشم بی خیر!
تمام دل دل کردن هام برای اینه که قبل مرگ دوباره چشمم به تو خیره بشه!
بباره....
حتی سفید سفید بشه و دیگه بعد تو چیزی رو نبینه !
این تنها چیزیه که میخوام اینکه چشمامو باز کنم تو رو ببینم و برای همیشه ببندم!
فکرش را نمیکردم روزی چشمم به جمال تو روشن بشه و با دستهای خودم ازتو عکس بگیرم برای لحظه هایی که دنیا دیدن نداره،برای وقتایی که دنیا برام تنگ میشه، اون وقته که تو خودِ تو چشمامو دور میکنی از هرچه دیدنی های دنیاست !خودت بارون رو مهمون میکنی به چشمام ،خودت
خدا نکنه چشمم بشه چشمِ بی خیر!

.

.

.

.

.





کربلا کربلا اللهم ارزقنا

اینبار بی مقدمه از سر شروع کرد


اینبار بی مقدمه از سر شروع کرد
این روضه خوان پیر از آخر شروع کرد
مقتل گشوده شد همه دیدند روضه را
از جای بوسه های پیمبر شروع کرد
از تل دوید مرثیه قتلگاه را
از لابلای نیزه و خنجر شروع کرد
از خط به خط مقتل گودال رد شد و
با گریه از اسیری خواهر شروع کرد
اینجا چقدر چشم حرامی به خیمه هاست!
طاقت نداشت از خط دیگر شروع کرد
بر سر گرفت گوش عبا را و صیحه زد
از روضه ربودن معجر شروع کرد
برگشت ، روضه را به تمامی دشت برد
از اربن اربنِ تن اکبر شروع کرد
لب تشنه بود خیره به لیوان نگاه کرد
از التهاب مشک برادر شروع کرد
هی دست را شبیه به یک گاهواره کرد
از لای لایِ مادر اصغر شروع کرد
تیر از گلوی کودک من در بیاورید!
هی خواند و گریه کرد و مکرر شروع کرد
غش کردروضه خوان نفسش درشماره رفت
مدّاحی از کناره منبر شروع کرد:
ای تشنه لب حسین من ای بی کفن حسین!
دم را برای روضه مادر شروع کرد
یک کوچه وا کنید که زهرا رسیده است
مداح بی مقدمه از  در شروع کرد
- هیزم می آورند حرم را خبر کنید-
این بیت را چه مرثیه آور شروع کرد
این شعر هم که قافیه هایش تمام شد
شاعر بدون واهمه از سر شروع کرد

"محسن ناصحی"

بچه های هیئت ابابیل!

یک: محرم امسال، تردیدی به سراغم آمد! 
شنیده ای داستان اصحاب فیل را؟ داستان شکست سپاه ابرهه را؟ هنگامه ی زمین گیر شدن پیلان را؟ در قرآن خوانده ای که خداوند چگونه خانه ی خود را از گزند ایشان حفظ کرد؟ به این سوال پاسخ داده ای که
"الم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل؟"، اندیشیده ای که چگونه خداوند تدبیر و حیلت آنان را تباه کرد؟
الم یَجعل کَیدهُم فی تَضلیل؟ و سپاه پرستوهای سیه پوش خود را به سویشان گسیل کرد؟
وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ! تا  سنگباران شان کنند و چون علف خورده شده در زیر دندان حیوانات، خوار و خفیف و تباه­شان نماید! 
تَرْمِيهِمْ بِحِجَارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ، فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ
!

دو:
هرچه می کوشم کمتر می توانم داستان و ماجرای عاشورا را بر صفحه ی جان خویش حک کنم. نمی توانم همچون همه ی مردم شهر، بر مصائب و شداید و بلایای آن کریم بگریم! نمی توانم!

با خود می گویم: چگونه ممکن است خدایی که حمله فیل ها را بر خانه خشت و گلی و زمینی خود تاب نمی آورد، صبور و بی تقلا بنشیند و با دلی­ آرام، تاختن اسبان را بر پیکر روح الهی حسین(س) تماشا کند!؟

و مگر نه اینکه "کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود"و امام، روح حج، و آن "احرام دیگری" است که لُبّ ایمان است و حقیقت عبادت؟ و مگر نه اینکه علی(ع) مولود کعبه است؟! و حسین(ع) مولود علی(ع)؟

نمی فهمم!
کاسه ی صبر این خشم، با چه منطقی لبریز می شود!؟
و سپاه ابابیل های او، با چه قانون و مرام و مسلکی در خروش می آیند؟!
نمی فهمم که در شیپور جنگ الهی، با کدام سنت و قانون الهی، دمیده می شود؟

نمی توانم این دو داستان را مقابل نشانم و بر یکی سرود ظفر و بر یکی مرثیه غم سرایم؟!

سخت مانده ام!
به عجز آمده ام!

سه:حسین(س) که با نسیم و عطر مناجات اش در صحرای عرفات، خاصان ملائک دست افشان می کنند و در شوق شنیدن نجوای روح بخش او، مستان و خرامان سرود "انا الحق" می خوانند، همو که سینه اش طور سینای موسی(س) و معراج عیسی(س) و مهبط وحی محمد(ص) است، همو که سرپنجه ی ایمانش صورت شیطان را خراشید و نهال توحید را در خاک ابدیت نشاند، همو که قدمهایش زمین قیامت را آرام می کند و نور پیشانی اش زینت عرش است، تا دوازدهمین روز ماه مُحرم، بر خاک سرد سرزمین بلا بیافتد و به هنگام افتادن، نام خدا را بر زبان جاری کند، و اهل بیت و فرزندانش به دندان کفتاران ابخر بیافتند و خیمه هاشان در شعله انتقام بدر و حُنین بسوزد، اما، اما، اما، ...کعبه، خانه راست قامت الهی بر نعش هزاران پیل و پیلبان مغرور فاتحه ی سرور بخواند!؟

من چگونه این دو ماجرا را "با هم" باور کنم؟! و در یکی از این دو زندان نشوم؟!

چهار:

شبی، در یکی از همان روضه ها، وقتی آهنگ عزای تو برپا شده بود، و نوحه خوانان سرود ظفرمندی تو را و مرثیه ی مارا ترانه می کردند، وقتی جوانان هیئت، در گود تو  کباده می زدند و دستهای مردم بالا و پایین می رفت، و سینه های سوخته شان در جزر و مد دریای اشک، به سوی کشتی نجات تو پارو می زد، وقتی مادران در خود فرو می رفتند و باران اشک را بر گلبرگ سیمای کودکان شیرخوار، می باریدند، وقتی ....، دانستم که چگونه این دو داستان خود را با یکدیگر مقابل کنم!  
دانستم!
من در آن تاریکی ها، پاسخ روشنی برای پرسشم یافتم!

دانستم که اگر سپاه فیل ها، با سپاه پرستوهای خدا درهم شکسته می شود، حسین(س) را نیز پرستوهایی است، همچون ابابیل، که هر صبح و شام، همه تبعیدگاه های بی خدا را سنگباران می کنند!  رمی جمرات می کنند! و شیطان و سپاهیان اش را فراری می دهند!

من در آن شور و خروش موسیقایی دیدم، که دستهای سینه زنان تو، چون بال های همان پرستوها بالا و پایین می رود و دیدم که چگونه سجیل، سجیل، سجیل، دردانه ی اشک، از چشمان پر خونشان سرازیر می شود!

من ابابیل تو را دیدم!
سپاه پرستوهای مشکی پوش تو!
بچه های "هیئتِ ابابیل" را دیدم!

ذلیل را دیدم!
عزیز را دیدم!

نصر من الله و فتح قریب را دیدم!

 

به خود آمدم!
مداح، نغمه را عوض کرد!...

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است، مکن ای صبح طلوع!
صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است، مکن ای صبح طلوع!

من در آن تاریکی، طلوع تو را دیدم!

تراشه قلم: به قلم حامد صفایی پور

عطر سیب

بخش عطر سیب فعال است

السلام علیک یا اباعبدالله



اصلا حسين جنس غمش فرق مي‌كند
اين راه عشق، پيچ و خمش فرق مي‌كند!

اينجا گدا هميشه طلبكار مي‌شود
اينجا كه آمدي كرمش فرق مي‌كند!

شاعر شدم براي سرودن برايشان
اين خانواده محتشمش فرق مي‌كند!

صد مرده زنده مي‌شود از ذكر يا حسين
عيساي خانواده دمش فرق مي‌كند!

از نوع ويژگي دعا زير قبه‌اش
معلوم مي‌شود حرمش فرق مي‌كند!

تنها نه اينكه جنس غمش، جنس ماتمش
حتي سياهي علمش فرق مي‌كند!

با پاي نيزه روي زمين راه مي‌رود
خورشيد كاروان قدمش فرق مي‌كند!

من از "حسينُ منّي" پيغمبر خدا
فهميده‌ام حسين همه‌اش فرق مي‌كند!


"علی زمانیان"

تراشه قلم(۱): بوی عطر سیب می آید.یادت هست سیبی که هدیه داده بودی تمام خاطرات که نه،تمام حیاتم را یادم آورد.یادم آورد که کجا رفته بودم ،سمت قطعه ای از بهشت.

تراشه قلم(۲):حالا دوباره دل به تب وتاب افتاده،امسال با انار قرمز به پیشواز محرم میروم!
لبهای ترک خورده انار نشانه ی خوبی ست از آن روزی که اهل بیت حسین همه تشنه بودند.
حتی انار هم تاب نمی آورد!

تراشه قلم(۳):یادم باشد،یادت باشد که سپیدی قلب انار از درد و غم حسین شکاف میخورد.
این سپیدی مرا یاد گلوی شش ماهه ی حسین هم می اندازد.

تراشه قلم(۴):اماما امسال در محرمت اجازه بده تا زیر خیمه ات عزاداری کنم!خودت معرفت به خود و خاندانت را به من عطاکن

سقای آبـــ وادبــــ

محرم امسال را با قسمت هایی از کتاب سقای آب و ادب ِ سید مهدی شجاعی شروع میکنم وبه پایان می برم...

بوی حرم حسین و عباس می آید...

54   سيبـــ

سيبـــــــــــــــ بـــــــــــــــوي حبيـــــب را مي داد

به آبــــــــــ سپردمش

يـــــــــا حســـــــــــــينـــــــــــــــ

53  حسینــــ

مینویسم

از شور عشقی که

از مستی بی حد و اندازه ای که....

از مهربانی وآغوش گرمی که....

از آرامش بی نهایتی که......

از بوی عطر سیبی که.....

تمام عشق ومهربانی خلاصه میشود در  قامت امام ومولایی که ۱۴۰۰ سال

دوری و بی خبری و نا آشنایی شده است دفتری برایمان!

۱۴۰۰سال فراموشی....درکتاب وحتی روضه هایمان.

چقدر باید راه برویم تا جبران کنیم روزها وثانیه هایی که

می توانستیم باحسین باشیم....

با حسین زندگی کنیم،پرواز کنیم،سبز بشیم وتنمان بوی عطر سیبــــ بگیرد!

هوا،هوای حسین باشد و نفـــس نفــس حبیبـــ

تازه می رسم به این بیت:

وقتی هوای شهر نفس گیر می شود     باروضه حسین نفس تازه می کنیم

اما من می گویم:

با روضه حسین نه،با مهربانی حسین نفس تازه می کنیم!

دیگر بس است هرچه روضه خواندن و روضه شنیدن!

دیگر بس است،بس که شنیدیم حسین  مظلوم بود...

نه، حسین مظلوم نبود....

حسین    پُــر از شورِ مستی است.

حسین    دریایی ست از معرفت ِ پروردگار ،صبوری همچون ایوب نبی.

حسین    دلی دارد به وسعت دریای بیکران.

حسین   قامتی دارد چون پدرش علی.

حسین    مهربانی اش به اندازه ء مهربانی پیامبر است.

حسین    نهایت آرامش است.

سیب آفریده شد تا بوی حسین را برای ما به یادرگار بگذارد !

حسین    عزیز خدا بود وخواهد ماند.

وقتی که  از جوانان بهشت، بهترینشان حسین باشد، 

 این جهان روی دستان ائمه می چرخد.

اصلا حیات ما ،هستی ما بخاطر وجود آنان است.

خدا اگر زمین را برا ی ۱۲ تن بر پا نمی کرد ،

پس برای  چه کسی میخواست آزین ببندد!

آن روز که ابلیس بر آدم سجده نکرد،خبر نداشت از دل خدا!

ونشنید که خدا گفت:زمین را ساخته ام برای محمد وعلی و فاطمه

و فرزندانش.

شیطان خبر نداشت که خدا حسینی دارد، عباسی دارد.

زینبی دارد که هزار هزار لشکر کفر را بر خاک مینشاند.                 

                                                                      شیطان خبر نداشت!

چگونه من بیدل میتوانم از حسین بنویسم،بعد ۱۴۰۰ سال!چطور!؟

نمیدانم چرا خدا پنهان میکند  تمام حبش به مارا،تمام حب اولیایش را به ما...

شاید میداند اگر تمام مردم  عشق به حسین را درک کنند،

 لشکر می شوند برای ستیز باشیاطین.

یا که نه دیگر تاب وتوان برای عشاق نمی ماند و یکی یکی پَر پَر می شوند!

خدا راز ِ عشقِ خود به آدم ،راز عشق ائمه به مارامخفی نگه میدارد که نکند ما

مُـــرغی پریشان حال شویم از دوری، از ندیدن...

حسین     درواژه و جوهر هیچ قلمی نمی گنجد.

هرچه بنویسی از او کم است...یعنی داستان حسین پایانی ندارد.

                                          نه مهرش

    نه شوقش

                           نه عشقش

                                                            نه مستی اش            

                                                                  نه عطر سیب سرخش

 

 

 

44 سلام برتو که معنای معرفتی

صحن سقای آب ،شده است زمین بازی بچه های ۳-۴ساله

بگمانم اوشده است عموی بچه های هم سن وسال رقیه

شده عمویی که از بازی بچه ها کیف میکند.

اینجا حرم عباس،ماه قمر بنی هاشم است.

........

اینجا تنها اشک، داغی که بر دل ماست را التیام می بخشد.

علی وحسین  اجازه به زائرشان نمیدهند که اشک بریزند،گویی به میهمانشان می گویند

تنها باید برای ماه قمربنی هاشم گریست...

قرار است ما تنها برای عباس اشک بریزیم

....

گنبد وضریح عباس روضه می خواند

اینجا تنها خروش موج میزند وسیل اشک سرازیرمی شود

بی آنکه اراده کنی برای اشک ریختن!

ناخودآگاه پاهایت سست می شود...

اینجا درمقابل ادب وبزرگی عباس می نشینی گوشه ای وبه ضریحش

 خیره می شوی و زیارتش را میخوانی....

آرام گریه می کنی و نمیگذاری صدای حق حقت بلند شود در برار عباس!

مهربانی عباس به همه میرسد از بچه سه ساله تا پیرمردی که

با عصا وبا چشم کم سویش سمت ضریح عباس می آید.

الحمدلله ....الحمدلله.... الحمدالله

سلام بر تو ای  ماه قمر بنی هشم

سلام  برتو که آغاز و پایان ادبی

سلام برتو که معنای معرفتی

سلام برتو که  عشق را هجا کردی

سلام بر تو که شجاعتی که دیدنی نبود  را به تصویر کشیدی !

تازه فهمیدم فدای عشق شدن یعنی چه!

 

 

43

پــــرواز تو آسمون بیکران علی ،حسین وعباس چه لذت عجیبی دارد...

سیر نمی شوی...خسته نمی شوی از بال زدن و چرخیدن ....

تنها سینه ات پـرمی شود از

عطــــــر سیبـــــــــــــــــ