عشق علیه السلام-3
معنی معجزه شو زود به قلبم برگرد
مینویسم از همان شب اولی که پشت مانیتور نشسته بودم و مادرم آمد بالای سرم و یک چیزی گفت و رفت
اول نفهمیدم ،صورتم رو سمت مادر چرخاندم و گفتم:میشه یک بار دیگه جمله ات را تکرار کنی؟ لبخندی بروی لبانش نشست و گفت:کربلایی شدی جانم...گیج و منگ بودم،بهت زده به صفحه مانیتور خیره شدم.چی ؟؟؟
صدای هیچ چیزی را نمیشنیدم فقط سکوت کردم و دویدم سمت اتاقم. دلم میخواست دوباره سراغ مادرم بروم و بپرسم میشه یک باره دیگه جمله ات را بگویی؟ومن خیره میشدم به لبهایی که داشت خبر را میداد!
میدانستم اگر صد بار دیگر می گفتم بگو باز مبهوت می ماندم واز حیرتم کم نمیشد!ترجیح دادم در اتاق پر از سکوتم بمانم.باور چنین خبری برایم سخت بود .تنها داشتم به خودم فکر میکردم ،به اینکه منِ روسیاه را به دیدار حبیب خواندندآن هم تنها...
به قراری که با امام رضا گذاشته بودم فکرمیکردم به اینکه قرار بود دسته جمعی به پابوس مولا برویم.
از خجالت صورتم سرخ شده بود، میخواستم زیرآسمان از خجالت زار بزنم ،دلم میخواست از شدت مهربانی که
در حقم شده بود بمیرم...دلم میخواست دقیقه ای چشم در چشم خدا میشدم و میگفتم:خدایا شرمنده ام!
شرمنده ام با تمام بدقولی هایی که کردم نگاهت را ازم بر نداشتی !
رو می کردم به حسین و میگفتم شرمنده ام که هنوز دلم حسینی نشده راهم دادی .
شرمنده ام ای خورشید خراسان که سلام های من کم صدا بود و جواب سلام های تو بلند!
دلم طاقت سکوت کردن را نداشت،باید با کسی حرف میزدم ،باید کسی میزد توی صورتم تا بهوش بیایم.
اما آخر دلم هم نمی آمد دوستانی را خبر دار کنم که دلهاشان هوایی حسین شده بود!
خجالت می کشیدم از روی دوستانی که عاشق تره من بودن نسبت به مولا ،حسینی تر بودند!
آخر پا گذاشتم روی دلم و شماره سرند را گرفتم با سختی خبر را دادم.یادم نمی آید پشت خط چند بار از شکه شدنش صدایم میکرد و باصدای بلند می گفت:واااااااااااااااای باران میفهمی چه شده؟خوشا بحالت..
من نمیفهمم چه شده سرند،به من بگو جریان چیست؟!
جریان این است که دعوت شدی بفهم!خوشا بحالت !صدای بارانی که داشت صورتش را خیس میکرد از پشت خط میشنیدم!مانده بودم به دل هوایی او چه بگویم !
سرند جان من اصلا روی زمین نیستم ،اصلا نمیفهمم ....شکه ام ....مگر میشود من ِ رو سیاه رو به این زودی دعوت کنند!سرند می گفت از دلتنگی اش و من از بهت زده گیم!و تنها خواستم دعا کند تا بهوش بیایم از این حال!خواستم دعا کند که اشک هایم جاری شود...
درست یک هفته در شک بودم و تنها جایی که دل بی تابم را آرام میکرد قدم زدن در گلستان شهدای شهر بود!
یک روز تنها،یک روز با سرند کنار استاد شهید حریرچیان،روزی کنار شهید فاطمی،تورجی زاده و...
بهترین ثانیه های این یک هفته برای رسیدن روز موعود کنار اینان که بهترینند بودم!








بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ