چراغ قرمز
راننده محترم به احترام ِ من ِعابر چراغ قرمز و من ُ رو سفید میکنه!
کاش به جای ۱۰ جلسه کلاس آیین نامه ،کلاس آیین فرهنگ رانندگی یاد میدادن!
گاه بعضی آدما باعث می شن یه چیزی رو ادست بدی وگاه باعث میشن یه چیزی رو بدست بیاری!
به هرحال باید گذر کرد و زندگی کرد
کجای دنیا نوشته پاییزت بهاری!!!!
وقتی منُ توُ همه چشممان خیره میشود به سقوط یک برگ قهوه ای!!
اشتباهی گرفتی پاییزُ!
این باران غم است که روی شونه های تو مینشینه نه باران بهاری!
شاید اصلا تقصیر تو نیست!عاشق نشدی تا تودل پاییز غریبی را حس کنی!
مثه برگ پاییز زرد و بی روح شوی!این اصلا تقصیر تو نیست که پاییزُ دلخستگی هاشُ بهارمی بینی!
خوشا بحال تو!
تراشه قلم: در جواب Galaxy که تو پ.ن اخرین پستش نوشت پاییزتان بهاری.
بالاخره سکوت سهمگینش را شکست!خدایا شکرت
تراشه قلم(1):کاش این نخ نارجی رنگ را می شد از لای انگشتانت دزدید.
تراشه قلم(2):میگه:بیخیال!بهش گفتم: عمری ست خودم رو زدم به بیخیالی،امادیدم نمی شود بیخیالِ،خیال بود.
تراشه قلم (3): خــــــــدا خودت او را دریــــاب!
فکر می کنم سکوتت مشکلی را حل نمی کند!
شاید بگویی حرف زدنت هم چیزی را عوض نمی کند!
اما من بهت پیشنهاد می کنم سکوتت را بشکن!حد اقل این است توی دلت انبار نمی شود درد هایت!
ازم می پرسه شبا تاکی بیداری؟
بهش می گم تا ساعت 2و3 صبح،من شب نخوابیدهء شب زده هفت ساله شدنخوابیدن هام،اینجا شب نیست!میگه: نمیدونم واسه تو من چه نوع دوستی ام ولی بنظر خودم من باهات ره چهار وپنج ساله رو یکساله طی کردم،چون اخلاقت و بعضی ازویژگی های خانوادگی ات عین منه!
گفتم: چی شد که به این فکر کردی؟
میگه:من؟خب من با هات خیلی راحتم ....نمیدونم راستش یه ذره حس کردم من بیشتر تو با هات احساس صمیمیت می کنم،واسه همین به ذهنم رسید.درست حسکردم؟
گفتم:منم با هات راحتم و اینکه صاف و صادق بودنت ،روان بودنت تو خیلی از مسائل آسون کرده رابطمون رو
گرچه من خیلی سخت گیرم تو رابطه هام و رفیق انتخاب کردن.
اما فکر میکنم یه گوشهء دل باید داشته باشی مثلا یکی مثه نوشین ،خیلی بچه فوق العاده ای نوشین .معلومه خیلی با معرفته.
ازدستش ندیاااااااااامواظب باش!
میگه:منظورت رو از گوشه ء دل نفهمیدم،ولی نوشین فقط دوستم نیست خواهرم هم هست....و از جمله نعمتایی که خدا بهم داده!
بیشتر من جو گیر میشی هااااا
میگم:نه جدی گفتم بخشی از زندگی اینه،آدم فقط تو زندگیش خانواده وهمسر که نمیخواد،یه دوست فابریک هم میخواد.به قول یکی از بچه های وبلاگ نویس:
دوست
کسی که نه پدرت باشه، نه مادرت، نه خواهرت ، نه برادرت و نه حتی عشقت
کسی از جنس آدم ، کسی که دغدغههات رو بفهمه
کسی که تو یه روز بارونی دستش و بگیری و تمام راه و بدویی و بلند بلند بخندی
کسی که جلوش بتونی بزنی زیر گریه و هراس نداشته باشی که اشکات و ببینه
کسی که دستش و بزاره رو شونت و بگه : غصه نخور همه چیز درست میشه حتی اگه هیچ چیز درست نشه
کسی که باهاش تو خیابان ولیعصر پیاده بری و تموم مغازههارو دید بزنی
کسی که وقتی حتی حوصله ی خودتو نداری با ۲تا بلیط سینما روبروت ظاهر بشه
کسی که وقتی ساعتها جلوی مغازه کتابفروشی وای مسی، غر نزنه و خسته نشه
کسی که تو زمستون دلت هوس بستنی کرد، پایت باشه و نگه که هوا سرده
کسی که از اینکه عاشق کارتون فوتبالیستایی بهت نخنده و مسخرت نکنه
کسی که بی بهونه به خوردن یه آب آلبالو تو همون کافی شاپ همیشگی دعوتت کنه
کسی که هیچوقت باهات قهر نکنه
کسی که دغدغه اش این و اون نباشه
کسی که وقتی براش از عقایدت حرف میزنی، نگه شعاره، همش حرفه
کسی که وقتی چشمت به عکس دو نفر روی گوشیت میوفته، لبخند به لبت بیاره
کسی که وقتی روی چمنها دراز میکشی، نگران این نباشه که لباسش سبز میشه
کسی که تو روز تولدت، وقتی که فکر میکنی هیچ کس یادش نمونده، بهت بگه! هی رفیق تولدت مبارک.
میگه: راست می گی در مورد گوشهء دل!وفکر کنم دارم همچین دوستی رو!
تراشه قلم: راحت بودن هم درجه های مختلف داره!مثله دوستی که مراحل داره!
بهش گفتم: من خیلی دوستت دارم!
گفت: خیـــلی یعنی چندتا؟! یادش بخیر بچه که بودیم مثلا می گفتیم ۱۰تا ،
حا لا که بزرگ شدیم چطور بگیم!!
بهش گفتم: بچه که بودیم تنها تا عدد ۱۰ را بلد بودیم بشمریم،تا کسی ازمون می پرسید چندتا دوستم
داری؟
دستمان را بالا می گفتیم ومی گفتیم ۱۰ تا !حالا تا n رقم را بلدیم بشماریم اما...
من وقتی چشم در چشمان تو شدم خواهی فهمید ،خیلی یعنی چندتا...
این روز ها همه بزرگ میشن اما دلشون کوچیک،برعکس آن زمان که کودک بودن و دلشان
به وسعت آسمان!هرچه سنشان زیاد میشود دلشان کوچک تر می شود!
گفت: کاش برای عمیق ترین حس هایمان کلمه ای در لغتنامه ها بود وسکوت و نگاهی پُــر رمز وراز و
پُر هیاهو جای آن نمی نشست.
امیدوارم مترجم های خوبی برای نگاه ها وسکوت ها باشیم.
بهش گفتم: حالا با همان صداقت دوران بچگی به تو می گم ۱۰ تا دوستت دارم.
گفت: چه صداقت دلنشینی،من هم ۱۱تا ....
.
.
.
بهش میگم:کاش می شد معنای این نقطه های افقی و عمودی را فهمید!
بهم میگه: اینها گاهی یعنی احساسی که هیچ واژه ای برایش تعریف نشده است.
یعنی،هزار حرف نگفته،یعنی قدم در یک راه ...یعنی سکوت..یا حتی هیچ!!!
حقش بود همان جا نگاه های خشمگینم که همه را میترساند را نشانش میدادم
تا حساب کار دستش بیاید.نمیدانم آنجا چه کرده با او که حالا این حرف را تحویل من داد!
اصلا این حرف ها به جنسش نمی خورد،خودش هم خوب میداند!
اصلا یکی نیست بهش بگه بذار عرق پیشانی تو بخشکه و دستهای من از کرخی در بیاد
بعد شروع کن از این جور حرفها زدن،بذار چشمم باز بشه به روت بذار بفهمم که هستی
بعد حرفهایت را بزن
اصلا به چه اجازه ای هنوز ندیده وهنوز نفسم بالا نیومده از این حرفها میزنی!اصلا خجالت نمی کشی!
چطور با خنده خیره میشی به چشمام و میگی دارم یه حرف جدی میزنم!
تو این مدت چنین فکری اصلا به ذهن من راه پیدا نکرد.چطور راحت نشستی فکر هایت را کردی
بعد شروع کردی به گشتن و پیدا کردن ،بعد وایسی وبا تمام وجود توصیفش کنی
و بگی: این هم یک جایگزین من برای تو !
بعدش تازه از من نظرم رو میخوای!!!!!!![]()
تو خجالت نمی کشی!حدس میزدم داری یه برنامه های این چنینی می چینی!
اما فکرِ چینی نازک دل من را نکردی!؟ اگر گلایه از کارهام داری بگو..اگر خ س ت ه شدی....
آنجا چه خبر است؟ با دل آدما چه می کند؟ این رشته ای که میخوانی چی توشه که به تو اجازه داده
بیای و این حرفها رو ردیف کنی برای من!؟
الان من باید چی بگم به تو؟!هااااااااااااااااااان؟
گله از این میکنی که چرا دعوات نمی کنم !چرا شکایت نمی کنم! چرا طلبکارت نیستم!
من توی عمرم با آدما این رفتار ها را نکردم!که حالا باتو که private هستی این چنین حرف بزنم!
تو از من مگه نخواستی خودم باشم!؟من همینم که جلوی تو می ایستد!حرف میزند!گریه می کند
بذار خودم باشم!بذار اون وقت که خیلی بار سنگینی ندیدن رو شونه هام میاد گلایه کنم! دعوا کنم!
بهونه بگیرم!طلبکارت بشم!
بذار همه چی طبق قاعده اش جلو بره!بذار وقت طلبکاری من از تو برسه!
بذار وقت داد زدن هام برسه!بذار اون وقتی که باید جلوت وایسم وبگم (نه)برسه!
بذار اون وقت که باید صبور باشم، صبور باشم و اون وقتی که باید بی صبری کنم برسه!
نمیخوام رفتارم مثه آدمای دیگه ای باشه که بی خود طلبکارند ازت!
بذار اگه تنها حق منه طلبکارت باشم،نگاه خشمگین کنم،گلایه کنم!همه چیز سر وقتش باشد!
تراشه قلم(۱):دیگر نشنوم از این حرفا!
تراشه قلم(۲):بخدا ازت راضی نیستم اگر دیگر فکر های نا عادلانه بکنی!
راضی شدم آنجا باشی به شرطی که لحظه ای شک نکنی-لحظه ای فکر هایی که تن آدم رو آب میکنه
نکنی.
پیام میده ،میشه بهم زنگ بزنی؟دلم میخواد با هات حرف بزنم!
بهش گفتم بذار وضعیت سفید بشه زنگ میزنم!
زنگ میزنم بهش سلام میکنم؛ جواب سلام میده وقاه قاه میزنه زیر خنده !
بهش میگم چرا میخندی؟چرا اینقدر شنگول میزنی؟؟!
میگه اون هفته دیدمت نشد حرف بزنم باهات..خبرای داغ داشتم اما نشد بگم!
بهش گفتم: کشوندمت تو دل شهر که یه کم ببینی دور رو برت چی میگذره!بر میگرده میگه:
فکر نمی کردم اینقدر آدما عوض شده باشند!به این سرعت.
بهش گفتم :عوض که هیچی...بعضی هاشان عوضی شده اند....
گفتم :یه آسمون دلم میخواد زار بزنم!میگه :اینقدر از این زاری ها دیدم ،خودت رو زیاد درگیر نکن،
باید ساخت و زندگی کرد!
این حرفش را قبول نداشتم،گفتم: تا کی کــَر بمانم وکور که نبینم دارد چه می گذرد درشهر!
من حق دارم!حق دارم با قلبی آرام تو دل شهر قدم بزنم!حق دارم دلشوره نگیرم وقتی
توی خیابونای شهر قدم میزنم! این حق منه امنیت داشته باشم!حقم نیست؟!
سکوت میکنه وکمی بعد جواب میده : بیخیال.. بذار امشب زود بخوابم،پلکام خستس!
میخواستم بهش بگم....ولی ...لال میشم.. خودمو جمع میکنم و میگم :بخواب...بخواب
بجای من که بیخوابی بجانم افتاده!
بهش می گم من آدمم، نه آدمک پُشت مانیتور....
میترسم از آدمهایی که پُشت هزار قصه و پُست وبلاگ و...خود واقعی شان را سانسور می کنن!
اصلا حواسم نیست که اینجا فضا ی مجازی وهوایش پر از "مبهم"!
اصلا حواسم نیست که توی هر پروفایل وبلاگ وسایتی چند نفر نشسته اندبا خودواقعیشان!
لرز می افتد با جانم،عرق سرد می شینه روی پیشانی بی خط ونشانم!
حواسم نیست که اینجا "صداقت" می میره وجاش هزار نقاب رنگی ظاهر میشه!
به قول خودش اینجا که هیچ،حتی تودنیای واقعی هم صداقت می میره!
.
.
.
بهش میگم: دلم یه سنفونی گیتار وسنتور و ویلن میخواد که اسمش باشه"صداقت نمی میره"
میگه:کوکِش بهم میریزه!صداقت گل نایابی ست!
بهش میگم:کوکش بهم نمیریزه، وقتی نوازنده هایش من و تو و اویی باشیم که
نقاب نزده روی سن میره و سازش رو دست میگیره!
صداقت نمی میره...
+این ها ....این حرفهایم هیچکدام طعنه نبود!