بهش می گم من آدمم، نه آدمک پُشت مانیتور....

میترسم از آدمهایی که پُشت هزار قصه و پُست وبلاگ و...خود واقعی شان را سانسور می کنن!

اصلا حواسم نیست که اینجا فضا ی مجازی وهوایش پر از "مبهم"!

اصلا حواسم نیست که توی هر پروفایل وبلاگ وسایتی  چند نفر نشسته اندبا خودواقعیشان!

لرز می افتد با جانم،عرق سرد می شینه روی پیشانی بی خط ونشانم!

حواسم نیست که اینجا "صداقت" می میره وجاش هزار نقاب رنگی ظاهر میشه!

به قول خودش اینجا که هیچ،حتی تودنیای واقعی هم صداقت می میره!

.

.

.

بهش میگم: دلم یه سنفونی گیتار وسنتور و ویلن میخواد که اسمش باشه"صداقت نمی میره"

میگه:کوکِش بهم میریزه!صداقت گل نایابی ست!

بهش میگم:کوکش بهم نمیریزه، وقتی  نوازنده هایش من و تو و اویی باشیم که

نقاب نزده روی سن میره و سازش رو دست میگیره!

صداقت نمی میره...

+این ها ....این حرفهایم هیچکدام طعنه نبود!