بهش گفتم: کشوندمت تو دل شهر که یه کم ببینی دور رو برت چی میگذره!بر میگرده میگه:

فکر نمی کردم اینقدر آدما عوض شده باشند!به این سرعت.

بهش گفتم :عوض که هیچی...بعضی هاشان عوضی شده اند....

 گفتم :یه آسمون دلم میخواد زار بزنم!میگه :اینقدر از این زاری ها دیدم ،خودت رو زیاد درگیر نکن،

باید ساخت و زندگی کرد!

 این حرفش را قبول نداشتم،گفتم: تا کی کــَر بمانم وکور که نبینم دارد چه می گذرد درشهر!

 من حق دارم!حق دارم با قلبی آرام تو دل شهر قدم بزنم!حق دارم دلشوره نگیرم وقتی

توی خیابونای شهر قدم میزنم! این حق منه امنیت داشته باشم!حقم نیست؟!

سکوت میکنه وکمی بعد جواب میده : بیخیال.. بذار امشب زود بخوابم،پلکام خستس! 

میخواستم بهش بگم....ولی ...لال میشم.. خودمو جمع میکنم و میگم :بخواب...بخواب

 بجای من که بیخوابی بجانم افتاده!