بالاخره سکوت سهمگینش را شکست!خدایا شکرت

تراشه قلم(1):کاش این نخ نارجی رنگ را می شد از لای انگشتانت  دزدید.

تراشه قلم(2):میگه:بیخیال!بهش گفتم: عمری ست خودم رو زدم به بیخیالی،امادیدم نمی شود بیخیالِ،خیال بود.

تراشه قلم (3): خــــــــدا خودت او را دریــــاب!