دیروز در آشفته بازار دلم سبدی یافتم که با گلهای محبت و عاطفه پرشده بود؛به زیبایی رنگین کمان ،اما خشک وفقط تماشایی.فروشنده اش وعده میداد که بزودی طراوت می یابد. وزنده خواهد شد. وآن زمانی است که بهایش را بپردازید.

بهایش رادر جیبم جست وجو کردم ،کم بود! ز دوستانم نیز زر وسیمی ستاندم باز کم بود! حیرت کردم از این رویداد که چگونه وعده ای  شاید دروغ شاید صحیح وسبدی خشک ورنگی چه می ارزد؟پرا این همه بهانه میتراشد؟

ناگهان کسی از دور آمد وسبد را گرفت و براحتی برد!!!

نگاهی کردم به دستفروش.صدایم رابر زمین گذاشتم که ای فلان چه خیاتی کردی ؟این همه دینار چرا کم بود؟ او که چیزی نپرداخت!دست فروش خندید و گفت بهایش را به دینار عشق پرداخت نه دینار سربی.

تابع متن:29اردیبهشت 1392      تقدیم به دوست عزیزم باران