"بعضی وقتها باید درد کشید تا فهمید... رنج... درد... ولی تمام آخ و ناله ها رو باید تو دلت قورت بدی و نگه داری..این دردها و سکوت ناله ها باعث میشه بفهمی... باعث یه فهمیدن هایی میشه که تقریبا همه ی دور و بریهات نمیفهمن... تقریبا همه ... تقریبا همه ی همه... کم کم تنها میشی...تنهای تنها... تو این مسیر فقط خودتی و خودت...فقط و فقط و فقط خودت و خودت و خودت... میشه کسی هم کنارت باشه اما اگه باشه، تو میشی اون. شبیه ش میشی... اما اگه تنها باشی خودت رو پیدا میکنی... ولی تقریبا همه ی همه نمیفهمن... و کم کم همه ی این فهمیدن های تنهایی میشه درد و رنجت. انقدر که عذابت میشه فهمیدن... اما یه عذاب شیرینه... خیلی میچسبه... شاید همیشه چشمات تر باشن، شاید همیشه به نظر برسه تو خودتی و ناراحتی ولی حال بهتر از این نمیشه... احسن الحال به این حال میگن..."

خیلی از این جنس حرف ها زد... فهمید دارم تا کجا پیش میرم... خوب میفهمه تو دلم چی میگذره و چه خبره...

همه ش میخواستم بگم :"جانا سخن از زبان ما میگویی" ولی اونم اضافه شده به اونایی که تا دهنمو باز میکنم و میخوام حرف بزنم باهاش سکوت همه ی حرفامو تبدیل به یه نوع کریستال قشنگ میکنه... یه کریستالی که هرطوری نگاهش کنی، همه جاش روشن و نورانی و پیداست با همه ی ترک ها و درخشندگی هاش... انقدری که لبهات نیم سانت از هم فاصله میگیرن و چشمات میسوزن و حس میکنی خدا چیزی به نام "زبان" توی دهنت نیافریده... و اون دستتو محکم فشار میده، بهت میگه "حرف بزن... حرف...حرف بزن... حرف بزن..." و تو بعد از کلی فلاکت میگی: "جانا ..." ...

"بعضی وقتها بعضی حرفها گفتن ندارن... بعضی حرفها برای بیان نیاز به زبان ندارن... "و اون میگه:

" نیاز به کلمه ..."

من میگم: "نیاز به صدا..."

و یه دفعه دو تایی یه صدا میگیم: "حتی گاهی نیاز به نگاه هم..."

دارم فرار میکنم... از همه چی... از همه کس... حتی از خدا... حتی از خدا ... حتی از خدا....

میدونه...میگه "آخه مگه خدا چه هیزم تری بهت فروخته؟..." میخنده...

صدای اذان بلند میشه... روم نمیشه برم مسجد... میفرستتم... انگاری نمیدونه این منم که هیزم تر بهش فروختم نه اون... انگار نمیدونه روم نمیشه برم...

فرستادم اما هنوز دارم فرار میکنم. میدونم از پس این مسیر برمیام... میدونم نمیتونم چشمامو روش ببندم... میدونم اما دارم فرار میکنم... میترسم... میترسم طاقت نیارم...میدونم طاقت نمیارم...میدونم نابود میشم...اما نمیدونم کی میخوام بی خیال خودم بشم ... نمیدونم کی میخوام خودمو بذارم دم در ...

باز هم زمزمه میکنیم... صداهامون تو هم میپیچه و میلرزه... دستامون رو رها نمیکنیم با اینکه رهگذر ها دارن میبیننمون...

"خسته، شکسته ام و به سختی رسیده ام                      پشت درم بگو که مرا تو بیاورند"

باز هم اون میگه "دری وجود نداره..." و من میگم "نه...من هنوز خیلی راه دارم تا رسیدن..." و باز هم صداهای دلهامون و قدم هامون به سمت جایی که خیلی دوستش داریم تو هم میپیچه ...

"خسته شکسته ام و به سختی رسیده ام            پشت درم بگو که مرا تو بیاورند"

کتابو نمیتونم تو کیفم بذارم... آخه حس میکنم مثل اون قرآن سفیده ی مشهد، هدیه ی خودشه... درست مثل همون روزها تو حرم کتابو محکم بغلش کرده م :

 

"خسته شکسته ام و به سختی رسیده ام                     پشت درم بگو که مرا تو بیاورند"

دانلود آخرین شعرخوانی مرحوم میثم کامیابی فرد