من ٍ خاکستری
همه چیز را که سرند میکنم٬ روی زمین یک چیز بیشتر نمیبینم: خاک نرم...مثل خاکستر...
خاکی از وجود بی آب من
نمیدانم من در دنیا آتش گرفته ام یا خدا مرا از گل آدمیت نیافرید...
شاید هم روزگاری با همین دستانم وقتی نمیدانستم چه گلی را چگونه به سر بگیرم٬ آتش به گل خودم زدم و حالا این شدم: یک آدم خاکستری...
...راستش باران همیشه میگوید همه ی آدم ها خاکستری اند...
...دختر خورشید هر بار می گوید آتش به جان خودت نزن...
...آفتاب من همیشه میگوید جدی نگیر...
انگار خدا دوستم دارد: ابر و باد مه خورشید و فلک در کارند....ولی من باز هم نمیفهمم...
خدایا...
آخ...
کلوخ. دوباره بر سرم فرود آمد:بیخیال...بگذریم...
سنگریزه: دارم به عبور کردن و گذشتن خودم را عادت میدهم... کاش می شد...
سنگریزه: خیلی التماس دعا...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۰/۰۲ ساعت 15:15 توسط سرند...(باز میگردد..)
|
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ