حس هفتم
حسی شبیه دختربچه ی مو بلند، روی دستان پدرش وقتی به آسمان پرتابش می کند تا صدای تلالو آفتاب لابه لای موهای شانه نکرده اش بپیچد و دخترک در اوج قهقهه و اعتماد به عشقی که میداند هرگز زیر پایش را خالی نخواهد کرد جیغ میکشد...جیغی که جای او به هفت آسمان میرسد و دخترک به آغوش مهربان پدر برمیگردد...حسی شبیه عطش موهای زیر روسری، برای پرواز در دستان نسیم چند لحظه ای چله ی تابستان، بالای کوه...همان کوهی که نزدیک بود روزی از آن سقوط کنم و تو، -چقدر به موقع- دستم را گرفتی... ...حسی شبیه منی که اشتباه میکند...
حسی شبیه بوییدن عطری زده نشده در آغوش یک رفیق رفتنی...حسی شبیه لمس درخشش سنگهای ماه در باتلاقی که ماهی قرمز عید، از دست تنگ به آنجا فرار کرد...حسی شبیه دیدن حرفهایی که فقط چشم میشنود یا شنیدن صدای سکوت وسوسه و آب شدن کاکائوی 99درصدی پشیمانی در دهان...حسی شبیه بوسیدن مشتی از آب دریای خدا...رنگی شبیه رنگ همان آب...... و حسی شبیه رها شدن از زندان آزادی
حس میکنی؟
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ