« در مجلس امتحان پایان ترمِ فضلای علوم قدیمه و طلاب علوم جدیده و شیوخ تقلبیه ، که به همت خادمان و غلامان دربار آن سامان یک سال پیش در دانشگاه منعقد بود . در حین امتحان به ناگاه ندایی آمد زِ سوی راست مجلس که "آیا کسی هست مرا پاس کند؟" پس خاطر ملوکانه ی حضرت اشرف مکدر گردید از این ندای ددمنشانه ی رعیت و برگه ی خود را بلند کردند و به سمت رعیت گرفتند و فرمودند : این نشان نماینده ی مخصوص حاکم بزرگ ، میتی کُتُب است ؛ لطفا هرچه سریع تر احترام بگذارید .

رعیت آن امیرزاده ی والا مقام هم که کرم اربابش بدید ؛ آن را توتیای چشمش کرد و مشغول نُت برداری از آن خان کرم شد . که به ناگاه کاشف برای آن عالم با العمل و حاکم با العدل ، به عمل آمد . که یک رعیت فانی و غلام خاطی و اشرف لعین و خلاصه مراقب محترم ، در چند متری جنابشان ایستاده و شاهد آن حماسه ی شاهانه است . پس حال که احوال چرخ گردون برای امیرزاده به مثابه ی دو لبه ی یک منگه تنگ آمده بود . حضرتشان خِرد را زِ تقدیر و قضا بستاندند و بر لبه ی شمشیر گوهر نشان خود سپردند و سِتُرگ چون کوه ، در همان حال دو چشم ملوکانه ی خود را به دو کاسه ی چرکین آن گستاخ بدوختند و بر این فعل شاهانه ی خود استمرار بورزیدند . تا آنکه آن کاسه لیس بی ادب از این چشم در چشم  شدن با ایشان، به جهت حالت غضب شاهانه ای که در چهره ی امیرزاده موید یک رزم جان سوز بود . بترسید و نگاه به جایی و قدم به مکانی نهاد ، چون نادر که برفت و برنگشت .

و حال که شر دشمن دین و غاصب ناموس ، به مدد تدبیر محیر العقول جناب امیرزاده از سر رعیت کم شده بود ؛ آن افعال که در نقل شرح حال شیوخ تقلبیه آمده بود ، به سامان نشست . و آن مجلس با سلام و صلوات و دعا به جان خاندان سلطنت به پایان رسید . لکن کنون که قریب به یک سال از آن واقعه می گذرد . هر زمان که حضرتشان به یاد آن فعل کریمانه و غضب شاهانه می افتند ؛ مکدر رفتارشان با آن رعیت بخت برگشته می شوند . و غم حسن القضای آن مراقب وظیفه شناس تمام وجودشان را در بر می گیرد . لذا به دستور ایشان و مقام سلطنت مقرر گردید ؛ تا زین پس تدریس علوم : تقلبیه ، ناقلیه ، نهانیه و قصوریه از دروس فضلا و طلاب حذف ، و به جای آن علوم : صادقیه ، وجدانیه ، مردیه و بزرگیه تدریس شود . انشاءالله »


در اعماق پرانتز : بالا رفتیم دوغ بود؛ پایین اومدین ماست بود؛ گفته ی ما راست بود. .