الکن ...
رسیده و نرسیده حتی چادر از سرم بر نداشته بودم که پریدم و با هیجان تمام برای بابااز
تفکرات جدید و نتایج ساعت ها جست و جوی اینترنتی و تریبون های آزاد و غیر آزاد دانشجویی گفتم ...
نقد کردم ... نظریه دادم ... نقد کردم ... یه جاهایی زیر آبی رفتم ... یه جاهایی جوش آوردم .... یه جاهایی به رجل زیر لبی طوری که پدر گرام نشنوه بد و بیراه بار کردم ....
و تمام مدت بابا فقط نگاه می کرد .... و گاهی هم گرم لبخند می زد ....
صدای ضبط شده ی یکی از جلسات سی * ا سی رو براش گذاشتم ...
و تمام مدت بابا فقط گوش می کرد ... و گاهی هم اخم می کرد ...
اومدم دوباره شروع کنم به وز وز کردن زیر گوشش که اون زیر گوشم زمزمه کرد :
بابا جان ، حق رو ببین ... حق رو بگیر ... حق رو بشنو ...
ذهنم ، فکرم ، زبونم ، الکن شد .....
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۲/۲۴ ساعت 19:28 توسط سین . کاف
|
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ