مامانم صدام زد که برم همراهشون چایی بخورم ....

با بی حوصلگی و لخ لخ کنون رفتم به سمتشون ...

لیوان  چایی رو که برداشتم ...

بوی بهار می داد ...

رایحه ی یک بهار پر از خدا ... تمام دلم رو پر کرد ...

خدایا شکرت به خاطر این  همــــــــه عطر چایی های بهاریت ....