عطر خوش چایی ...
مامانم صدام زد که برم همراهشون چایی بخورم ....
با بی حوصلگی و لخ لخ کنون رفتم به سمتشون ...
لیوان چایی رو که برداشتم ...
بوی بهار می داد ...
رایحه ی یک بهار پر از خدا ... تمام دلم رو پر کرد ...
خدایا شکرت به خاطر این همــــــــه عطر چایی های بهاریت ....
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۳/۰۳ ساعت 15:59 توسط سین . کاف
|
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ