من از يادت نمي کاهم ؟!!
"خودت گفتي يه شب خواب ديدي تو و مونس رفته ايد توي دشت و اون جا صداي خدا رو شنيده ايد که گفته بود داريد دنبال چي مي گرديد؟ و تو گفته بودي دنبال تو ، داريم دنبال تو مي گرديم! بعد اون صدا گفته بود براي پيدا کردن من که نمي خواد اين همه راه بياييد تو دشت و بيابان . گفته بود
من توي سفره ي خالي شما هستم . توي چروک هاي صورت عزيز .توي سرفه هاي مادر بزرگ. توي شيار هاي پيشوني پدربزرگ. توي ناله هاي زني که داره وضع حمل مي کنه .توي پينه هاي دست آدم هاي فقير . توي آرزو هاي دختر هاي فقير و دم بخت که دوست دارند کسي با اسب سفيد بال دار بياد و اون ها رو از نکبت فقري که توش گير کرده اند نجات بده. توي عينک ته استکاني چشم هاي پدران نا اميدي که با جيب خالي بچه اشون رو از اين دکتر به اون دکتر مي برند . توي دل دو تا پسر بچه ي دبستاني که سر يک مداد پاک کن تو خيابان با هم دعواشون مي شه . توي دل مردي که شب با جيب خالي بايد بره خونه اما از زن و بچه اش خجالت مي کشه . توي فکر اون فيلسوف بيچاره که مي خواد من و ثابت کنه اما نمي تونه .توي نماز هاي طولاني اون عابد که خلوت شبانه اش رو حاضر نيست با همه ي دنيا عوض کنه . توي چشم هاي سرخ شده ي کشي که به نا حق سيلي مي خوره اما خجالت مي کشه گريه کنه توي اندوه بزرگ پدري که جسم بي جون پسرش رو از جبهه مي آرند توي زبان طفل شش ماهه اي که از تشنگي خشک شده بود و به جاي سيراب کردنش تير به گلوش زدند .
توي تنهايي آدم ها. توي استيصال آدم ها. توي خدايا چه کنم ها. توي خوشحالي شب عيد بچه ه.ا توي شادي عروس ها .توي بازي بچه ها .توي صداقت. توي صفا .توي توبه هاي مکرري که دائم شکسته مي شن. توي غلط کردم ها. توي تکرار نمي شه ها. توي قول مي دم ديگه بچه ي خوبي باشم. توي دوستت دارم. توي آدم هايي که خودشان شدند بهشت. توي علي که بهشت متحرکه. و باز هم توي علي .توي نماز علي . توي اشک هاي علي .توي غم هاي علي . توي دل شلوغ تو. توي همه ي دانسته هاي بي در و پيکر تو. توي تقلاي تو. توي شک تو. توي خواستن تو. توي عشق تو به سايه .توي ...."
"تو نمي تواني معناي خداوند را در کنار ديگر معنا هاي زندگيت بچيني . وقتي خداوند در معصوميت کودکان مثل برف زمستاني مي درخشد تو کجايي يونس ؟ واقعا تو کجايي ؟ شايد خداوند در هيچ جاي ديگر هستي مثل معصوميت کودکي خودش را اين گونه آشکار نکرده باشد . من گاهي از شدت وضوح خداوند در کودکان پر از هراس مي شوم و دلم شروع مي کند به تپيدن . دلم انقدر بلند بلند مي تپد که بهت زده مي دوم تا از لاي انگشتان کودکان خدا را بگيرم . کجايي يونس ؟ صداي مرا مي شنوي ؟!"
ريزنويس : به نظر من بهترين تکه هاي کتاب " روي ماه خداوند را ببوس " همين دو تکه بودند ! قابليت اينکه ساعت ها بشيني و فکر کني که خداوند کجاست رو به آدم مي ده ! قابليت اينکه دل ما هم به تپش بي افته !
درشت نويس : اين قسمت ۷ ام من از يادت نمي کاهم بود ! قسمت ۵ و ۶ اش دو پست تکفير کنيد و تکفير نکنيد بود البته با اجازه ي صاحب اثر و حق کپي رايت !!!
متوسط نويس : اين قسمت ۷ ام قسمت آخر هم بود ! مطمئن ام که ديگه نيازي به يک من از يادت نمي کاهم ديگر نيست !
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ