و صدای غرش ابر ها هم هر از جند گاهی زهره ام را می ترکاند ...

و هر چه کردم نشد... که چشم هایم را نگردانم... و به قاب عکسمان که روی دیوار ترک خورده ی اتاقم جا خوش کرده بود نگاه کنم ...

من که سلول به سلول  صورتم  آرامش بود و او که صورتش پر از لبخند بود  ...

آن روز که کنار ساحل تک و تنها نشسته بودم و به دریا نگاه می کردم ... بی هیچ اندیشه ای فقط نگاه می کردم .. سردم بود ...و فقط نگاه می کردم

اما بوی عطر گرمش را حس کردم که هــــــــی نزدیک تر می شد ... و من هـــــــی گرم تر می شدم ...

آمده بود و کنار من نشسته بود .... به صورتش که نگاه کردم ... به من لبخند های

نا تمام می زد ...

و من فقط نگاه می کردم ... سلول به سلول ام بی هیچ اندیشه ای ... فقط نگاه می کرد و بوی عطر گرمش را حس می کرد و گرم می شد.... آرام می شد ....

نفهمیدم کی موبایلش را در آورد و نزدیک تر شد و از صورت هایمان عکس گرفت ....

و نفهمیدم که کی عکس را قاب کرد و به من به دیوار اتاقم زدم ...

 نترسیدم ... آن روز ها

چرا.. آن روز ها نترسیدم ؟! 

نگاهم را که به مرطوبی می زد به قطره های تند باران دادم ....

خدایا چرا آن روز ها نترسیدم ؟!.... از لبخند های ناتمام ... از بوی عطر گرم ... از آرامش ...

خدایا ...

پس تو کجایی ؟!

چرا اتاق من این همه خالـــی است ... چرا بوی تو مشامم را پر نکرده ؟! ...

چرا من.... به تو نگاه نمی کنم ...

تو که می گفتی اهل تنها گذاشتن نیستی !

مگر نمی گفتی انا معکم اینما کنتم ؟!

پس کجایی ؟!

چرا صدای هق هق هایم سکوت اتاق را می شکند ؟! چرا تو ... حرفی نمی زنی ؟!

من ترسیده ام ... از تنهایی ترسیده ام ... از این که دیگر بوی عطر گرمی نیست ..

و شاید هم آرامشی ...

خدایا من می ترسم ...

می ترسم



رعد و برقی زد

صدای غرش رعد و برق از صدای هق هق من هم بلند تر بود ...

ویادم آمد... جایی شنیده بودم که صدای رعد و برق صدای سرفه های خداست ..

خندیدم ...

رعد و برق زد

توی دلم انگار ماهی گلی کوچک قرمز با بی تابی بالا و پایین  شد ..

مثل  موقعی   که معلم می خواست جدول ضرب را بپرسد و به من که رسید انگار تمام دنیا را فراموش کرده بودم و نمی دانستم که جواب پنج شیش تا چند تا می شود ... یا روزی که تک به تک ناخن هایم را تا بالا آمدن صفحه ی سنجش جویده بودم و حتی نمی توانستم رقم های رتبه ام را بشمارم !

خندیدم ... به روی ماهی کوچولوی شیطان دلم ... که دوباره بازگشته بود

مـــــــــن آرامش های طوفانی را نمی خواستم ...

پنجره ی اتاقم را باز کردم ...

قطره های باران تمام صورتم را خیس کرد ... 

سردم شده بود ...

مــــن گرمی عطر ها را نمی خواستم ...

مــــن فقط و فقط خدا را می خواستم ...

  سکوت ممتد اتاق را نمی خواستم ...

.

.

.       .         . صدای سرفه های خدا همه ی عالم را برداشته بود ....


و چون در دریا خوف و خطری به شما رسد جز خدا همه ی آن هایی که می پرستید ناپدید گردند آن گاه که شماا را از خطر نجات دهد باز از او روی برگردانید ! زیرا انسان ناسپاس است .

اسراء 67


ریزنویس : چیز درست و حسابی ای نیست ... خودم هم می دونم ... ذهنم کمی پراکنده است ...و اینکه شخصیت این چیز ناحسابی با من بی گانه است ... شما ببخشید ...

درشت نویس : مواظب طوفان های آرام  باشیم ...