آخر برای چه منی که شانه هایم سنگین است از بار گناه را نگاه میکنی
برای چه منی که عهد می بندم و عهد میشکنم را با آغوش باز می پذیری!
چرا روز بروز مرا خجالت زده میکنی ؟
هم خودت هم اولیای بی نظیرت
آن از امام رئوفم رضا که دلم را هر وقت می گیرد مثله کبوترای حرمش پرواز میدهد در صحن وسرایش.
این هم از حسین فاطمه ات!
خدایا چه خبر است اینجا!؟ خدایا کمی با من حرف بزن
سکوت نکن در برابر منی که هیچ ِ هیچم و ذره ای هم نیستم در این عالمی که ساختی

خدایا داری می بینی که دارم ذره ذره آب میشم؟داری میبینی که از خجالت صورتم سرخ است؟
داری می بینی که روی پایم نمی توانم به ایستم؟
داری میبینی که قلبم دارد از سینهء سوخته ام بیرون میزند؟
داری میخندی میدانم!میدانم کوچکم ،میدانم که در برابر تو هیچم ،میدانم که بنده گی نکردم

قسم به بزرگی خودت میدانم!میدانم داری نشانم میدهی که من چقدر حقیرم در برابرت.میدانم داری به نمایش میگذاری رئوف ومهربان بودنت را!که بگویی تو باران نیستی، تو حتی روح باران هم نیستی ،تو مهربان نیستی ،تو به اندازه من نمیتوانی رئوف باشی و دلسوز کسی!
میدانم تمام این هارا داری به من میگویی!
سوگند به بزرگی  خودت دارم صدای خورد شدن روحم – صدای خوردشدن استخوان هایم را میشنوم!
تو را به همان مهربانی و بزرگی ات که داری به رُخم میکشی خودِ خودت دستم را بگیر! خودِ خودت مرا در آغوش بگیر وآنقدر فشارم بده که نفسم بند بیاید!خدایا  ببین شکستگی هایی که دارد بر روح وتنم از خجالت می نشیند!