دل سرما زده....
چیزی بهش نگفتم،اما حرفام توی گلو ماند...نتونستم توی پیامک خلاصه کنم و بهش بگم:
من همه جوره سردمه،لرز افتاده به تنم به روحم-غمی افتاده به جانم که دارد مرا ذره ذره می کشد!
که آره بانو باید به خورشید وچهارده آفتابش برگردیم اما یک چیز دارد مثله خوره ذهنم را میخورد اونم اینکه داستان چهارده آفتاب ِخورشید برای من این سوال را ایجاد کرده ،نه شبهه انداخته به جانم ،نه شبهه هم نه
به خودم شک کردم به اینکه چرا از میان این چهارده آفتاب اولین و سومین و هشتمین آفتاب مرا درگیر کرده است!
چرا من با اینها مست مست میشوم،چرا قلبم میتپد برای این سه !
نکند ایراد از قلب من است که ۱۱اشعه پر از نور را نمیبیند؟چرا می بیند -حتی دوستشان هم دارد
اما....اما چرا دل من با علی و حسین و رضا بیشتر نزدیکی میکند؟
چرا بقیه را تا سر حد مرگ دوست ندارم؟چرا دلتنگ تر میشوم برای این سه نور!
ایراد از کجاست؟نکند دارم ظلم میکنم؟!نکند دارم کم لطفی میکنم؟
بخدا همه شان دوست داشتنی اند!
نکند بخاطر این است که چون بقیه را ندیده ام حالم اینگونه است؟! نمیدانم -هراس تمام وجودم را گرفته!
از خودم میترسم! میترسم از این دلی که فقط دلبسته علی و حسین و رضا شده است!
میدانی یه وقتهایی فکر میکنم که چرا هیچ وقت به اندازه دلتنگی ام برای امام رضا دلم، دلتنگ مهدی فاطمه نشده است!؟حالم از خودم بهم میخورد،که چرا دلتنگی ام برای مهدی رنگ دلتنگی حسین و رضا را ندارد!چرا؟ نکند دل من بیمار است؟مگر کم شنیده ایم از مهدی موعود؟مگر کم دعا خواندیم برای حضور؟
خودم شک دارم به نیت این دعا ها که میخوانیم !نمیدانم اصلا قیاسم درست است یانه! اما سرگردانم !
شاید جواب بدهی که خب چون بر حسین آن گونه گذشت حبش بیشتر است!اما من چنین فکر نمیکنم
فکر نمیکنم که بخاطر غم عاشورا حسین را بیشتر دوست دارم!شاید بگویی چون امام رضا قبر مبارکش در وطنت هست دلت برایش می تپد! چون از مولایمان علی دست نوشته داریم دلت دوست ترش میدارد!
یعنی باید اینها را باور کنم!اینکه دوست داشتن هایم به همینن دلیل است!
یعنی اگر نهج البلاغه نبود-اگر عاشورا نبود- اگر مزار امام در وطن نبود، به همان میزانی دوستشان میداشتم که حسن و سجاد و....مهدی را دوست میداشتم!؟ برایم سنگین است ،نمیتوانم قبول کنم ! نمیتوانم ببینم که دلم حُبش به این سه تن بیشتر از بقیه باشد! نگران دلم شدم! خجالت میکشم از روی بقیه ی انواری که خدا برای هدایت ما خلقشان کرده!
خجالت می کشم از مهدی فاطمه که دلم آنطور که باید دلتنگش باشد نیست!خجالت میکشم که به او بگویم اکثر وقت ها دلتنگ ضامن آهو و حسین فاطمه میشوم!
خجالت می کشم بگویم دلم بیشتر برای آنها می تپد گرچه تورا هم یاد میکنم و دوستت دارم!
چه بلایی سره دله من آمده؟شاید بگویی بلایی سره دلت نیامده مُخت ایراد پیدا کرده!
هرچه که هست مرا دارد با خودش میبرد...دارد سرما میزند به استخوان و روحم!
خدایا خودت کاری کن با این دل! روشن کن دل و قلبم را...
من همه جوره سردمه،لرز افتاده به تنم به روحم-غمی افتاده به جانم که دارد مرا ذره ذره می کشد!
که آره بانو باید به خورشید وچهارده آفتابش برگردیم اما یک چیز دارد مثله خوره ذهنم را میخورد اونم اینکه داستان چهارده آفتاب ِخورشید برای من این سوال را ایجاد کرده ،نه شبهه انداخته به جانم ،نه شبهه هم نه
به خودم شک کردم به اینکه چرا از میان این چهارده آفتاب اولین و سومین و هشتمین آفتاب مرا درگیر کرده است!
چرا من با اینها مست مست میشوم،چرا قلبم میتپد برای این سه !
نکند ایراد از قلب من است که ۱۱اشعه پر از نور را نمیبیند؟چرا می بیند -حتی دوستشان هم دارد
اما....اما چرا دل من با علی و حسین و رضا بیشتر نزدیکی میکند؟
چرا بقیه را تا سر حد مرگ دوست ندارم؟چرا دلتنگ تر میشوم برای این سه نور!
ایراد از کجاست؟نکند دارم ظلم میکنم؟!نکند دارم کم لطفی میکنم؟
بخدا همه شان دوست داشتنی اند!
نکند بخاطر این است که چون بقیه را ندیده ام حالم اینگونه است؟! نمیدانم -هراس تمام وجودم را گرفته!
از خودم میترسم! میترسم از این دلی که فقط دلبسته علی و حسین و رضا شده است!
میدانی یه وقتهایی فکر میکنم که چرا هیچ وقت به اندازه دلتنگی ام برای امام رضا دلم، دلتنگ مهدی فاطمه نشده است!؟حالم از خودم بهم میخورد،که چرا دلتنگی ام برای مهدی رنگ دلتنگی حسین و رضا را ندارد!چرا؟ نکند دل من بیمار است؟مگر کم شنیده ایم از مهدی موعود؟مگر کم دعا خواندیم برای حضور؟
خودم شک دارم به نیت این دعا ها که میخوانیم !نمیدانم اصلا قیاسم درست است یانه! اما سرگردانم !
شاید جواب بدهی که خب چون بر حسین آن گونه گذشت حبش بیشتر است!اما من چنین فکر نمیکنم
فکر نمیکنم که بخاطر غم عاشورا حسین را بیشتر دوست دارم!شاید بگویی چون امام رضا قبر مبارکش در وطنت هست دلت برایش می تپد! چون از مولایمان علی دست نوشته داریم دلت دوست ترش میدارد!
یعنی باید اینها را باور کنم!اینکه دوست داشتن هایم به همینن دلیل است!
یعنی اگر نهج البلاغه نبود-اگر عاشورا نبود- اگر مزار امام در وطن نبود، به همان میزانی دوستشان میداشتم که حسن و سجاد و....مهدی را دوست میداشتم!؟ برایم سنگین است ،نمیتوانم قبول کنم ! نمیتوانم ببینم که دلم حُبش به این سه تن بیشتر از بقیه باشد! نگران دلم شدم! خجالت میکشم از روی بقیه ی انواری که خدا برای هدایت ما خلقشان کرده!
خجالت می کشم از مهدی فاطمه که دلم آنطور که باید دلتنگش باشد نیست!خجالت میکشم که به او بگویم اکثر وقت ها دلتنگ ضامن آهو و حسین فاطمه میشوم!
خجالت می کشم بگویم دلم بیشتر برای آنها می تپد گرچه تورا هم یاد میکنم و دوستت دارم!
چه بلایی سره دله من آمده؟شاید بگویی بلایی سره دلت نیامده مُخت ایراد پیدا کرده!
هرچه که هست مرا دارد با خودش میبرد...دارد سرما میزند به استخوان و روحم!
خدایا خودت کاری کن با این دل! روشن کن دل و قلبم را...
تراشه قلم: چه اعترافات تلخی بود ،نه؟!
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۳ ساعت 0:59 توسط روح بــــآران
|
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ